تبليغاتX
آتورپاتگان
 یک اگر با یک برابر بود
معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود



ولی آخر کلاسيها

لواشک بين خود تقسيم می کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد



برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان

تساويهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود



تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است



از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست



هميشه



يک نفر بايد بپاخيزد....



به آرامی سخن سر داد:



تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند



و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟



سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود



و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟



معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...


" زنده یاد خسرو گلسرخی "

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و ششم دی 1388 و ساعت 3:34  
 
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».


 اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد …
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه پنجم آذر 1388 و ساعت 1:28  
 

گنجشک با خدا قهر بود

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

 

 

-

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 12:2  
 
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود 
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟ 

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند 

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي 

سالك گفت : چرا ؟ 

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند 

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟ 

پير مرد گفت : تا راست چه باشد 

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند 

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟ 

سالك گفت : نه 

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟ 

سالك گفت : ندانم 

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم 

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم 

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي 

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم 

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد 

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟ 

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند 

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند 

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند 

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد 

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري 

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم 

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن 

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي 

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند 

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد 

سالك روزي دگر بماند 

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت 

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش 

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم 

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم 

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي 

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم 

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد 

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد 

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود 

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم 

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي 

سالك گفت : آري 

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو 

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟ 

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است 

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟ 

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي 

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود 

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟ 

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي 

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت 

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس 

سالك گفت : چرا ؟ 

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند 

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند 

 

مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن 

 

سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد 

پير مرد گفت : چه ديدي ؟ 

 

سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت 

 

پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ...

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 21:56  
 ليلي عاشق شد ،من به دنيا آمدم
نمي دانم كي بود كه حواسم پرت شد و تاريخ تولدم را گم كردم، نمي دانم كجا براي آخرين بار شناسنامه ام را جا گذاشتم و نمي دانم چرا تقويم هايم را دور انداخته ام. از مادرم مي پرسم من كي به دنيا آمدم؟ مادرم فكر مي كند و فكر مي كند و يادش نمي آيد، اما مي گويد آن روز كه تو به دنيا آمدي، زمين مي چرخيد، دور خودش مي چرخيد و دور خورشيد مي چرخيد و دور خدا؛ و من پرس وجو مي كنم و مي بينيم زمين هنوز هم مي چرخد، هم دور خودش و هم دور خورشيد و هم دور خدا.
به مادرم مي گويم: فكر كن، باز هم فكر كن، شايد چيز ديگري هم يادت بيايد. مادرم فكر مي كند و يادش مي آيد آن روز كه من به دنيا آمدم فرداي روزي بود كه از بهشت بيرون آمده بودند. فرداي روزي كه آدم خطا كرد و حوا وسوسه، و من از اين و آن مي پرسم و مي فهمم كه آدم هنوز هم هر روز خطا مي كند و حوا هم هر روز وسوسه.
مادرم باز فكر مي كند و به ياد مي آورد، روزي كه من به دنيا آمدم، همان روزي بود كه ليلي عاشق شد و همان روزي بود كه مجنون سر به بيابان گذاشت، و من مي پرسم و مي فهمم كه ليلي هر روز عاشق مي شود و مجنون هر روز سر به بيابان مي گذارد 
حالا كه نمي دانم كي به دنيا آمدم و حالا كه نمي دانم چند ساله ام، چه فرق مي كند كه جواني كنم يا پيري. حالا مي توانم از روي تاريخ و تقويم سر بخورم، از روي سَرِ ثانيه ها و ساعت ها. حالا ديگر براي من يك سال و يك قرن چندان تفاوتي نمي كند.
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس مي توانم پيرزني هزار ساله باشم كه در كوچه هاي بلخ زندگي مي كنم، در خانه اي گلين. يا مي توانم شاعري روستايي باشم كه صدها سال پيش در جست وجوي نام و نان راهي غزنين شده ام و دربار پادشاه. 
حالا كه نمي دانم چند ساله ام، پس شايد جواني هفت صد ساله باشم كه در ميدان شهر نيشابور مي جنگم و مي جنگم و آخرش به شمشير نامرد مغولي كشته مي شوم.
شايد عارفي باشم دست از دنيا كشيده و دل از مردم بريده، در خانقاهي در شهر هرات، و شايد دوشيزه اي شش صد ساله باشم، ابرو كمان و گيسو كمند، كه كنار آب ركناباد و گلگشت مصلا عاشق مي شوم!
توي دفتر خاطراتم مي نويسم:
امروز چند شنبه است؟ چندم كدام ماه و چندم كدام سال؟ امروز چند سال از من مي گذرد و من چند ساله ام؟ 
چيزي به ياد نمي آورم، جز اين كه امروز، اكنون است و اين جا، زمين است و من، انسان.

--------
و بیست وشش سال گذشت . . . 
.
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 1:4  
 
كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت 10:34  
 

إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ التَّوَّابِینَ وَیُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِین

َ 

خداوند، توبه‌کنندگان را دوست دارد،

و پاکان را (نیز) دوست دارد.

بقره 222 


فکر کردم... از پاکان که نیستم... پس کاش از توبه کنندگان باشم...

مهربان... مرا ببخش... بیا از نو شروع کنیم... می پذیری ام؟

...

از نو مینویسم:

سلام!


|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت 22:49  
 
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است.

-   گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

  


|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 11:5  
 
یلدا نام ‌فرشته‌ای ‌است،
بالابلند. با تن‌پوشی‌ از شب‌ و دامنی ‌از ستاره.

یلدا نرم‌ نرمك ‌با مهر آمده‌ بود.

با اولین ‌شب ‌زمستان آمد او هر شب‌ ردای‌ سیاهش‌ را قدری ‌بیشتر بر سر آسمان ‌می‌كشد تا آدم ‌ها زیر گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. یلدا هر شب ‌بر بام ‌آسمان ‌و در حیاط ‌خلوت ‌خدا راه‌ می‌رفت‌ و لابه‌لای ‌خواب‌ های ‌زمین‌لالایی‌اش‌رازمزمه‌می‌كرد. گیسوانش‌درباد می‌وزیدوشب‌به‌بوی‌اوآغشته‌می‌شد.
یلداشبی‌ازخداپاره‌ای‌آتش‌قرض‌ گرفت.

آتش‌كه‌می‌دانی،همان‌عشق‌است.

یلداآتش‌رادردلش‌پنهان‌كردتا شیطان‌آن‌راندزدد.

آتش‌دروجودیلدابارورشد.
فرشته‌هابه‌هم‌گفتند:

«یلداآبستن‌است. آبستن‌خورشید. وهرشب‌قطره‌قطره‌خونش‌رابه‌خورشیدمی‌بخشد وشبی‌كه‌آخرین‌قطره‌راببخشد،دیگرزنده‌نخواهدماند.»
فرشته‌هاگفتند': فرداكه‌خورشیدبه‌دنیابیاید،یلداخواهدمُرد.
یلداهمیشه‌همین‌كاررا می‌كند؛

می‌میردوبه‌دنیامی‌آورد.

یلداآفرینش‌راتكرارمی‌كند.
راستی،فردا كه‌خورشیدرادیدی،

به‌یادبیاوركه‌اودختریلداست‌

و یلدانام‌همان‌ فرشته‌ای‌است‌كه‌روزی‌ازخداپاره‌ای‌آتش‌قرض‌گرفت.

|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت 20:49  
 
ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری تمامی دینم به دنیای فانی شراره عشقی که شد زندگانی بیاد یاری، خوشا قطره اشکی بسوز عشقی، خوشا زندگانی همیشه خدایا محبت دلها به دلها بباران بسان دل ما که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود تو اکنون زعشفم گریزانی غمم را زچشمم نمی خوانی از این غم چه حالم نمی دانی پس از تو نمونم برای خدا تو مرگ دلم را ببین و برو چو طوفان سختی زشاخه غم گل هستی را بچین و برو که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 9:48