تبليغاتX
آتورپاتگان
 شهریار

 

...

حيدربابا ، شيطان بيزى آزديريب
محبتى اوْرکلردن قازديريب
قره گوْنوْن سرنوشتين يازديريب
ساليب خلقى بير-بيرينن جانينا
باريشيغى بلشديريب قانينا

 

گؤز ياشينا باخان اوْلسا ، قان آخماز
انسان اوْلان بئلينه تاخماز
آمما حئييف کوْر توتدوغون بوراخماز
بهشتيميز جهنّم اوْلماقدادير !
ذى حجّه ميز محرّم اوْلماقدادير !

...

 

(به بهانه ۲۷ شهریورماه - سالروز وداع شهریار)

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 22:13  
 زلیخا عشق نمی داند .

زلیخا مغرور قصه اش بود زلیخا به همنشینی نامش با یوسف می نازید زلیخا بر بلندای قصه رفت و گفت رونق این قصه همه از من است این قصه بوی زلیخا می دهد کجاست زنی که چون من شایسته عشق پیامبری باشد ، تا بار دیگر قصه ای این چنین زیبا شود؟
قصه دیگر نازیدن زلیخا را تاب نیاورد و گفت: بس است زلیخا ! بس است .از قصه پایین بیا ، که این قصه اگر زیباست ، نه به خاطر تو ، که زیبایی همه از یوسف است .

 زلیخا گفت: من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است . عمریست که نامم را در حلقه عاشقان برده اند.
قصه گفت : نامت را به خطا برده اند ، که تو عشق نمی دانی.
تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پیرهن عاشقی را به نامردی دریدی. تو آمدی و قصه ، بوی خیانت گرفت . بوی خدعه و نیرنگ. از قصه ام بیرون برو تا یوسف بماند و راستی  و زلیخا از قصه بیرون رفت .
***
خدا گفت: زلیخا برگرد که قصه جهان ، قصه پر زلیخاست و هر روز هزارها پیرهن پاره می شود از پشت . اما زلیخایی باید، تا یوسف ، زندان را بر او برگزیند . و قصه را و یوسف را ، زیبایی همه این بود.
زلیخا برگرد!
 
( عرفان نظرآهاری)
|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385 و ساعت 8:18  
 

لطفا اين مطلب را با صبر و حوصله بخوانيد . در غير اين صورت ؛ اصلا نخوانيد .

 سوال اين بود :

چشم هايتان را ببنديد و تصور کنيد :

شما در هواپيما نشسته ايد . مهمان دار ، با صدايي لرزان و ترسآلود اعلام مي کند که هواپيما دچار نقص فني شده و در حال سقوط است . شما آزاديد تلفن هاي همراه خود را روشن کنيد ! و با هر کسي که خواستيد ، تماس بگيريد . فرصت زيادي باقي نمانده ! حداکثر يک دقيقه !!! ...

اگر بتوانيم تصميم بگيريم : به چه کسي زنگ مي زنم ؟ با او چه مي گويم ؟ و آخرين آرزويم چيست ؟

 چه کساني زنگ نمي زنند ؟

Hamid : شوخي که نميکني ؟! عمرا با اين وضعيت مخابرات توي يک دقيقه نميشه کسيو گرف! من ترجيح ميدم با صداي بلند محيط هواپيمارو به ياد خانواده گرامي رهبر معظم انقلاب و مسئولين دلسوز مملکت معطر کنم و اگه خدا بازم وختي باسمون باقي گذاشت يه حالي به خلبان عزيز هم بدم.

Ali : قطعا تلفن نخواهم زد .احتمالا با خداي خودم کمي گپ بزنم .

ERFAN : تلفونمو خاموش نگه مي دارم خيلي آروم قهوه ي تلخمو مي خورم . تا لحظه ي آخر

Banafsheh : تلفن نمي زنم، يک دقيقه وقت خيلي کمي براي گفتن حرف هايي که سال هاست نتونستي بگي؟

Salute : من به هيچ کس زنگ نمي زنم . به دو دليل : 1- مي خوام شاهد شنيدن صداي تلخ مرگ نباشه و خاطره ي خوبي از من داشته باشه . 2- يک دقيقه رو صرف خداحافظي با خودم مي کنم .

So What :من هم به هيچ کس تلفن نمي کنم ... دلم نمي خواد کسي ناراحت بشه ... بعدشم يک دقيقه خيلي کمه ... اما سعي مي کنم در اون يک دقيقه فقط گريه کنم که خيلي دليلا داره و بعد بهترين شعري رو که بلدم روي کاغذ بنويسم : وقتي همه بودند و من تنها تو را کم داشتم /  چيزي براي زندگي مثل هوا کم داشتم . بعدشم هم اين قدر مي گم خدا ! خدا ! تا بميرم

Negar : ترجيح مي دم با هيچ کس حرف نزنم . فقط چشمامو ببندم و يک بار تمام زنگيمو مرور کنم .

NinaZan : به هيچ کس زنگ نمي زنم . شايد اوني که بهش زنگ مي زنم از غصه پيش مرگ بشه . ولي هواپيما يا من سالم بمونيم . اون وقت بايد آرزو کنم کاش سقوط کرده بودم .

Nazanin : تو يک دقيقه به کسي زنگ نمي زنم . چشمامو مي بندم و به کسايي که دوست دارم فکر مي کنم .

Saeideh : به وعده معين نزديک مي شوم و زير لب به عشقش گواهي مي دهم و به خوش آمد گويي اش گوش فرا مي دهم .

Matin : از پنجره خودمو مي ندازم پايين . تو يه دقيقه چه کار مي تونم بکنم ؟ بعدم جز اينه که يه عده رو نگران کنم ؟  اگه قراره بميرم که ... يا چشمامو مي بندم و هر چي که هر به هر کسي مي خوام بگم ، تو دلم مي گم .

AliReza :  لبخندي مي زنم که احتمالا تلخ هم هست /  اشکي ميريزم که احتمالا از حسرت باشه /  عرقي مي کنم که احتمالا سرده /  ولي چشام برقي مي زنه که احتمالا از شوقه /  شوقه تجربه ي يک پرواز بدون سقوط .

Jani :به کسي زنگ نمي زنم . خودمو براي اون دنيا آماده مي کنم

Mahkameh : به کسي زنگ نمي زنم ...شايد تماما به فکر عزيزانم باشم . هميشه از دو نوع مرگ تنفر داشتم يکي تو آب خفه بشم يکي تو هواپيما سقوط کنم .

Sahar nazdik ast : شيرين تراز مرگ چيز ديگه اي تواين دنيا نيست . هروقت هم بياد ، با رويي باز به استقبالش مي رم بدون اين كه ناراحت شم .

Hasti : به هيچ كس زنگ نمي زنم . وقتي نيست . فقط مي تونم تو ذهنم و چشمان بستم براي مادرم و اون كه دوستش دارم دعا كنم.  و هزار بار پيش خودم بگم كه هر دوتايي شونو خيلي دوست دارم .

Voodoo : با لبخندي حاکي از رضايت آرام چشمانم را مي بندم و از خدا طلب آمرزش مي کنم سپس چند نام که حاوي چندين هويت مختلف اند  که من دوستشان دارم زير لب زمزمه مي کنم و مي گويم : سپاس آن چه که به من مهر ورزيديد . من آسمان شدم و آرام و به دور ازتشويش ، شعر تو را زير لب مي خوانم و به سوي معبود پر مي کشم .

Niuosha : تلفنم رو خاموش نگه مي دارم و گريه مي کنم به اندازه ي همه ي اشتباهات عمرم تو اين 1 دقيقه گريه ميکنم.. و حسرت مي خورم که کاش وقتم بيشتر بود تا به همه ي اونايي که رنجوندمشون بگم ببخشيد  . واي حسرت ؛ حسرت ...نه به خاطر مردن ؛ واقعا نه ! بلکه براي کاراي خودم .

Mina :  مطمئن هستم که در آن يک دقيقه نمي توانم به کسي زنگ بزنم پس دريچه دنيا را به روي خودم مي بندم و به دنياي ديگر نظر مي اندازم . که بعد از اين که از اين دنيا به دنياي ديگر رفتند چه کساني از عزيزان از دست رفته به پيشبازم مي آيند ؟ ...فرزانه ؟ عطيه ؟  بي بي ؟ يا آن هايي که در مبارزات با من هم رزم بودند ؟

: Nayhanchin در شرايط مختلف عكس العملم فرق مي كنه.تو اين شرايط چشامو مي بندم و به هيچي فكرنمي كنم . حتا به مرگ   .

Shirin  : احتياجي به زنگ زدن نيست . چون کنارم نشسته . دستاشو مي گيرمو سرمو مي ذارم رو شونه اش . بدون هيچ حرفي . چون بهم آرامش مي ده . تا حالا ارزوم اين بوده که منارم باشه . ولي تو اين شرايط آرزوم اينه که کاش الان اين جا نبود و يه جاي امن بود .

 چه کساني زنگ مي زنند ؟

Suzy : با بچه هام براي آخرين بار صحبت مي کنم . و بهشون مي گم که چه قدر دوستشون دارم . و من رو ببخشن اگر مادر خوبي نبودم .

Azita : احتمالا يه زنگ بزنم به كسي كه دوستش دارم و سعي كنم حرف هاي خفه شده در گلوم رو بهش بگم . اما با  شناختي كه ازش دارم بعيد مي دونم بشه بهش گفت !

Rose syah :  من فکر کنم زنگ به مادرم بزنم . و ازش بخوام منو دعا کنه . و از همه ي ديگه واسم حلاليت بخواد . و بگم که چه قدر دوستش دارم . و همچنين بقيه ي خانواده امو .

Ayda : به اوني که دوسش دارم زنگ مي زنم و بهش مي گم خيلي دوست داشتم زودتر از اين ها بهت زنگ بزنم . اما مي ترسيدم دير شده باشه و تو نظرت عوض شده باشه ، البته شايد اون موقع هم از اين بترسم و بازم اين کارو نکنم ، اما کاش شهامتشو داشتم که بگم چقدر دوسش دارم و دلم مي خواد باهاش باشم اما روم نميشه بگم .

Tara : به بابام زنگ مي زنم . مي گم عاشقشم . براي من هميشه بزرگ و خوبو و مهربونه . و نهايت عشق و محبت و امکاناتو بهم داده بود . به مامان هم بگه دوستش دارم . از کوچيک و بزرگ حلاليت بخواد . همه رو همه رو دوست دارم . بابا ! نکنه گريه کني ها ! من هميشه باهاتم  . هميشه . حتا اگه نباشم . بعدشم مي گم : خدايا ! دمت گرم ! حالي دادي که هواپيما خراب شد . راحت شديم از اين زمين .

Saleh : به نظرت در زندگي با که صحبتي داشته ام که امروز مرا درک کرده که فرداي مرگ مرا بفهمد ؟ شايد هم اميد وار به دوستم اکبر زنگ زدم  و کار رسيدگي به آثارم را به او سپردم و بعد به خانواده ام ... و خدانگهدار زندگي زورکي !

SILENT : احتمالا 5 ثانيه طول بکشه که مرگ رو توي مغزم هجي کنم /  يه 7 ثانيه هم طول بکشه تا موبايل رو روشن کنم /  از هول بودنم حالا نمي دونم به کي زنگ بزنم و 12 ثانيه مي گذره / برمي گردم از مهمان دار وقت رو بپرسم، اما اون جا نيست. اين خودش  6ثانيه طول مي کشه / بعد مي خوام خونه ي بابام رو بگيرم... ولي آنتن نمي ده، تا آنتن بده 10 ثانيه گذشته / وقتي آنتن مي ده هواپيما کج مي شه تا بيفته . من تعادلمو از دست مي دم ولي گوشي هنوز دستمه اين خودش 15 ثانيه طول مي کشه / حالا به اين فکر مي کنم که چقدر وقت برايم باقي ست و اين خودش 5 ثانيه طول مي کشه / و بعدش من مي ميرم .

Rabi : ده ثانيه يه نيگا به زندگيم مي کنم . خب چيز خاصي نداشتم که از دست بدم . ناکام نبودم . خب . يه زنگ به مامانم . معذرت خواهي که اين قدر اذيتش کردم . يه تشکر مي کنم ( نمي گم که دوستش دارم ) . بعد چون من آدم خاصي امو هيشکي رو دوست ندارم ،  زنگ مي زنم به دوست صميمي م . براي آخرين بار باهش مي حرفم . براي اون فقط دلم تنگ مي شه . مي گم هستي ديگه باي بوي جينگيلي ! ديگه اصلا ريختتو نمي بينم که از دستت حرص بخورم . تو يکي رو مي دوستم . باي بوي . راستي ! هر کي سي ثانيه داره به من بده ! داداش مهيار ! خيلي دوستت دارم ! بابايي حسن ! خيلي زحمتمو کشيدي !

Ghazal : به معشوقم زنگ مي زدم و مي گفتم : قد تنهايي خدا دوستت دارم .

Vode : فک کنم اگه واقعا زنگ زدن باشه به مامانم زنگ بزنم بگم : ناراحت نشو ديگه ! نيستم آخه ! من همچين هم واسه تو دختر خوبي نبودم . دوستت دارم مامان .

Zahra : من با خدا گفت و گو نمي کنم . چون بالاخره بايد برم اون دنيا جوابشو بدم  !!!ولي زنگ مي زنم به کسي که هيچ وقت نتونستم حرف هامو بهش بزنم . فقط يک بيت شعر مي گم و بعدش مي ميرم : گفت و گو آيين درويشي نبود / ورنه با تو ماجراها داشتيم !!

 دو خاطره :

Shabava : بهمن ماه سال گذشته هواپيما از مشهد به سمت تهران در حال حرکت بود که به علت شرايط نامساعد جوي و بارش برف شديد نمي تونست رو باند فرودگاه بشينه . هواپيما تکون هاي شديدي مي خورد طوري که همه ي خدمه ي هواپيما هم به وحشت افتاده  بودند و اينو مي شد ازتو چهرهي  همه شون خوند . من کودکم رو تو بغلم گرفته بودم و زير لب دعا مي خوندم . تو اون لحظه همه به عزيزانشون فکر مي کنند ، و بعضي ها هم به مرگ و بعضي ها هم خيلي مي ترسند . ولي من به تنها چيزي که فکر مي کردم پدرم بود . پدرم رو مي پرستم و متاسفانه هيچ وقت نتونسته بودم بهش بگم که چه قدر دوستش دارم. واقعا دوست داشتم که اي کاش مي ديدمش و بهش مي گفتم که چه قدر دوستش دارم و تنها آرزوم ديدار دوباره ي اونه .

YALDA : چه جالب...موقعيتي که تقريبا هر هفته تجربه اش مي کنم....هفته اي دوبار مسير کرمان- تهران با هواپيما و بعدهم تو جاده ي نا امن کرمان نيمه هاي شب تا رفسنجان …هر هفته جمعه شب که مي خواهيم به فرودگاه برويم ؛ سعي مي کنم حتا شده براي لحظه به خودم بگم : ممکنه ديگه بر نگردي ! پس گوشي را بردار و از هر کي که اين هفته رنجونديش ، عذر بخواه....آره اين يه حسن بزرگه ؛ که بايد قدرشم دونست .

---------------

 نتيجه :

 موراد تشابه :

هيچ کس نامي از امامان و پيامبران الهي نبرده ، بلکه فقط ياد و نام خداوند است که در لحظه ي مرگ ، به زبان جاري مي شود .

هيچ کس به فکر دشمن و يا کساني که از او بدش مي آيد ، نيافتاده . هيچ کس کلمه ي رکيک يا فحش به زندگي و روزگار و ... به کار نبرده . هيچ کس فرياد نکشيده و جيغ و داد راه نيانداخته .هيچ کس نسبت به اعمال گذشته اش بي تفاوت نبوده . هيچ کس به فکر دارايي و پول و داشته هاي مادي اش نيافتاده . هيچ کس به فکر بدهکاري هاي مالي و يا طلبکاري هاي مالي اش نيافتاده .هيچ کس از ناکامي هاي مالي دنيا نناليده .هيچ کس منتي بر ديگران نگذاشته و خوبي هايش را نشمرده . هيچ کس به فکر کمک و دلداري به ديگر مسافران نبوده .هيچ کس با بغل دستي خودش حرفي نزده . حتا اگر معشوقش باشد .هيچ کس به فکر چمدان و وسايلش نيافتاده . هيچ کس افسوس نداشته هايش را نخورده . هيچ کس به فکر انتقام و کينه توزي و دشمني نبوده . و البته ... هيچ کس به فکر چتر نجات نيافتاده . اما ...

همه به ياد عزيزان و خانواده ي خود افتاده اند . همه نگران اين هستند که کسي از دستشان ناراحت نباشد . همه آرامشي نسبي دارند . همه به کلماتي چون « دوستي » ، « عشق » ، « محبت » ، « خوبي » و واژه هايي از اين دست فکر مي کنند . همه خاطرات خوش گذشته شان را مرور مي کنند . همه مرگ را به عنوان يک حقيقت ، قبول کرده اند .

 با نگاه به اين پاسخ ها ؛ خيلي چيزها را مي توان دريافت :

ما همه گي معتقد به خداييم . معتقد به خداييم و در لحظه ي مرگ ، هيچ واسطه اي ( حتا پيامبران و امامان ) را نمي پذيريم و دوست داريم خودمان بي واسطه با خداي خويش ، راز و نياز کنيم . اين طبيعي ترين عکس العمل يک مخلوق نسبت به خالق است . طبيعي ترين نياز در لحظه ي ديدار .آن جاست که در مي يابيم فقط خداست که پشتيبان و نگهدارنده ي ماست . آن جاست که در مي يابيم چه قدر مي توانيم مهربان و صميمي باشيم . آن جاست که مي فهميم قلب ما براي عشق ورزيدن آفريده شده نه دشمني و کينه . آن جاست که در مي يابيم براي ابراز احساساتمان ، هيچ نيازي به فحش و ناسزا نيست . آن جاست که به معناي واقعي کلمه ، احتياج خود را به تفکر ، تعمق ، آرامش و عشق ورزي ، درک مي کنيم . کودکمان ، مادرمان ، پدرمان ، برادر و خواهرمان ، لطيف و ساده و صميمي و دوست داشتني مي شوند . دوست داريم در آغوششان بکشيم و گريه کنيم . گريه . گريه . گريه .

آه ! خداي من ! چه قدر اين گريه سرشار و لطيف و شوينده است . چه قدر گريه و تفکر ، براي روح هاي نا آراممان لازم و ضروري است . چه قدر سکوت و نگاه به خويشتن ، براي لحظاتي ، مبرم است . چه قدر مبرم و حياتي ! ...فقط يک دقيقه براي انديشيدن به خودمان داريم . فقط يک لحظه ي ديگر زنده ايم ! کداممان مطمئن هستيم که تا چند لحظه ي ديگر ، در اين دنيا باقي ست ؟ کداممان در آن موج سهمگين و کشنده ، به ياد مرد يا زني افتاديم که بغل دست ما نشسته است  ؟ البته اين بسيار زيباست . چرا که مي دانيم او نير احتياج به آرامش و تفکر دارد . او را به حال خودش وامي گذاريم تا در لحظات پاياني زندگي ، در درياي خيالاتش فارغ و آسوده باشد . هيچ اشکالي ندارد . وقتي بدانيم که زندگي براي همه ي ما ، سرنوشتي يک سان را رقم خواهد زد ، ديگر من و تو و اويي باقي نمي ماند . ديگر تمام واژه ها در مغزم ، از معناي حقيقي و معمول خويش ، افتاده است . 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 12:34