تبليغاتX
آتورپاتگان
 

 

....می خواهم چشمانم را ببندم ، آنسان که جز تو ، نبیند...دیگر هیچ نبیند.

...میخواهم چشمانم را که بستم ، در این چشمان گناه آلوده رخنه کنی...آهسته و معشوق وار...

 

میخواهم چشمانم را ببندم ، تو در این چشم ها قدم گذاری و تو بشی حاکم این چشمها....که به هر جا نگریست ...جز تو را نبیند و فقط تو باشی در برابرش ...میخواهم اختیارشان را، با نگاهی، بربایی ...آنگاه دیگر بی رخصت تو ، نظری نکنند.میخواهم این چشم ها را مطیع خویش گردانی ...مطیع و بدون اختیار خود ...میخواهم این دستها را بالا بیاورم ...به سوی تو ... دستان گدایی ام را ... میخواهم این دستها ، عاجزانه و ملتمسانه به درگاه تو آیند و گدایی کنند...نمیخواهم این دستان ناپاک را پس بزنی و برگردانی ... ناپاک است اما تو آنها را بگیر... با عظمت بی پایانت و هیچ گاه رها مکن ... بگیر این دستهای غرق گناه را...

 

پس بگیر امانت هایت را

 

در نور خودت ، ذوبشان کن

 

میخواهم این دست ها ، فقط "لمس چهره ی تو " را به یاد بسپارند ... و با غیر تو غریبه ی غریبه باشند

قدرت را از این دست ها بگیر... قدرت را بگیر و " تو " حاکم باش ... اراده شان را سلب کن

و بگذار آنچه تو میگویی...فقط همان باشد و بس... این دست ها را با چهره ات ، آشنا کن...آن قدر محکم بگیرشان که هیچ گاه نتوانند رها شوند...

 

 رخنه کن...در این قلب...لیلی وار... خرامان و آهسته ... حکم رانی کن بر قلبم ... این قلب آلوده ر ا فرمان روا ، تو باش... این که آلوده به زنگارهاست...تو در آن جای بگیر و مگذار خود را به هرکس و ناکس وصله زند ...مگر تو خود نگفتی این دل فقط خانه ی تو می باشد و بس؟ بیا و بنشین در جایگاهت! تا دیگر احساس خلا نکند و از سر جهل خویش ، تو را با "همه چیز ! " اشتباه نگیرد

 

بیا و حاکم باش بر این روح ... بیا و به بند عشقت اسیرم کن ... آزادی نمیخواهم...آن قدر اسیرم کن و در بند خودت بکش که جز توئی نشناسم ...

 

 آتش بزن بر جانم

 

بگذار بسوزم از عشقت ... که فنا شدن در تو ،  " عین جاودانگی ست "... بیا

 

و تکیه زن بر قلبم وپادشاهی کن

 

...بیا و به بند اسارتم کش .... و هیچ گاه آزادم مکن.

 

 

        ___________________________                         

 

امر نماز را به عهده گیرید و برآن مواظبت کنید ... آیا پاسخ اهل دوزخ را نمی شنوید که وقتی پرسیده شوند: چه چیز شما را به جهنم کشاند ؟ گفتند : از نمازگزاران نبودیم...و رسول خدا آن را به چشمه ی آب گرم تشبیه کرد که فرا روی در خانه ی انسان باشد و او در آن شب و روز ، پنج بار خود را می شوید ،

 

 پس چه انتظاری ست که بر او از آلودگی باشد؟!
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:19  
 مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه

 

 

 

- بزرگترین درجه ی ترس این نیست که در انجام کاری ، ناتوان باشیم . بلکه بالاترین درجه ی ترس و وحشت وقتی ست که متوجه شویم بسیار بیشتر از آنی که فکر میکردیم ، توانمندتریم.

 

- خداوند بخش مربوط به خودش را انجام داده است و حالا این وظیفه ی ماست که

این روند را ادامه دهیم .

 

- برخی از مشکلات را بپذیرید تا بتوانید در مقابل احساس کشنده ی خود بزرگ بینی مقاومت کنید.

 

- وقتی ما احساس گناه میکنیم ، ناخودآگاه آرزوی تنبیه و مجازات خودمان را میکنیم.

 

- همه ی ما در حقیقت مهمانان این دنیا هستیم.

 

 

- بسیاری از اوقات ما خودمان استعدادهایمان را نابود میکنیم ! چرا که نمیدانیم با آنها چه کنیم.

 

 

- زندگی قبل از اینکه ما به دنیا بیاییم وجود داشته و بعد از این هم که ما از این دنیا برویم ،

 

ادامه خواهد داشت.

 

-  ما از آزادی سخن میگوییم حال آنکه اسیر گناهان خویش هستیم.

 

 

 

- اگر نماز نخوانیم ، گرچه خداوند همیشه نزدیک ما می باشد معذالک هرگز متوجه حضور او نخواهیم شد

 

- کسی که در برابر بی رحمی های زندگی حذف می شود ، به نیروهای تاریکی خدمت میکند وهمین شخص روزی دوباره به سوی  «حقیقت » بازخواهد گشت.

 

برگرفته از « عارفانه ها – پائولو  کوئیلو»

 

                       ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

                 تا کی به تمنای وصال تو « یگانه »  اشکم شود از هر مژه چون سیل ، روانه

 

       خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه؟                  ای تیر غمت را  ، دل عشاق نشانه

 

                           جمعی به « تو »  مشغول  و « تو »  غایب  ز میانه

 

 

                                                       مقصود تویی....

 

                                                                                                          ( از ابیات شیخ بهایی)

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 22:42  
 ما نداریم از قضای حق گله

 

گندمي را زير خاك انداختند

پس ز خاكش خوشه ها ساختند

بار ديگر كوفتندش ز آسيا

قيمتش افزون و نان شد جان فزا

باز نان را زير دندان كوفتند

گشت عقل و جان و فهم سودمند

باز آن جان چون كه محو عشق گشت

يعجب الزراع آمد بعد كشت

(مولوی)

|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 9:39  
 
 

اگر به راستی تشنه شدی ، آب برایت می فرستند !  صبور باش که اگر دیر شود ، مسلما دروغ نخواهد

بود . علاوه بر این کسانی که " دیرتر  می گیرند ، بهتر و پخته تر می گیرند "و

وجه آن با تدبر معلوم میشود.

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 22:14  
 صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

در حدیث معراج خداوند پرسید : ای احمد آیا آثار روزه را می دانی ؟

پاسخ داد :خیر

خداوند فرمود: نتیجه ی روزه ، کم خوری و کم گویی است و آن حکمت را به ارمغان می آورد .

 

و حکمت ، معرفت را در پی دارد و معرفت ، یقین را  .

 

« و وقتی بنده ای به یقین رسید ، باکی ندارد که چگونه روزگار را سپری کند »  در سختی یا آسانی؛ و این مقام خوشنودهاست ! و هر کس طبق خوشنودی من رفتار کند ، سه خصلت به او می دهم :

 

- شکری که نادانی همراه آن نباشد

- یادی که فراموشی نداشته باشد

- و دوستی که دوستی من را بر دوستی آفریدگانم ترجیح دهد

 

هنگامی که او من را دوست داشت ، من هم او را دوست خواهم داشت . دوستی او را در دل بندگانم انداخته و چشم قلب او را به عظمت جلالم می گشایم … و علم آفریدگانم را از او پنهان نمیدارم .

 

«در تاریکی شب و روشنایی روز با او مناجات می کنم !...»

 

تا آنجا که سخن گفتن و هم نشینی او با بندگانم قطع شود و کلام خود و فرشتگانم را به گوش او می رسانم

و اسراری که از بندگانم پنهان کرده ام ، برای او آشکار می کنم

 

عقل او را غرق شناخت خود کرده و درک او را بالا می برم " مرگ را بر او آسان میکنم  تا وارد بهشت شود"

 

وارد بهشت شود…

 

و وقتی که ملک الموت ، او را ملاقات کند ، به او می گوید : آفرین بر تو و خوشا به حالت

 

خوشا به حالت …

 

" خداوند مشتاق توست "

 

خداوند می گوید : این بهشت من است ، در آن بخرام و خوش باش و در همسایگی ام ساکن شو

 

روح انسان می گوید : خدایا  !  خود را به من شناساندی و با این شناخت ، از جمیع آفریدگانت بی نیاز شدم …

 

قسم به عزت و جلالت !  اگر خوشنودی تو در این است که قطعه قطعه شده یا هفتاد بار به بدترین شکل کشته شوم !

 

"خوشنودی تو برای من دوست داشتنی تر است "

 

آن گاه خدای متعال می فرماید : به عزت و جلالم سوگند ، هیچ گاه مانعی بین خودم و تو قرار نمی دهم

 

تا هروقت خواستی بر من وارد شوی ، که با دوستان خود چنین کنم

 

.      .      .

 

خداوند می فرماید :

 

اگر بنده ام را بیماری دهم و صبر کند و نزد عیادت کنندگان از من شکوه نکند ، گوشتی بر بدنش می نشانم ، بهتر از گوشت خودش و خونی بر پیکرش می بخشم بهتر از خون خودش ؛ اگر شفایش دهم همه گناهانش می رود و اگر جانش بگیرم به زیر سایه ی رحمتم در می آید.

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 23:45