|
....می خواهم چشمانم را ببندم ، آنسان که جز تو ، نبیند...دیگر هیچ نبیند. ...میخواهم چشمانم را که بستم ، در این چشمان گناه آلوده رخنه کنی...آهسته و معشوق وار... میخواهم چشمانم را ببندم ، تو در این چشم ها قدم گذاری و تو بشی حاکم این چشمها....که به هر جا نگریست ...جز تو را نبیند و فقط تو باشی در برابرش ...میخواهم اختیارشان را، با نگاهی، بربایی ...آنگاه دیگر بی رخصت تو ، نظری نکنند.میخواهم این چشم ها را مطیع خویش گردانی ...مطیع و بدون اختیار خود ...میخواهم این دستها را بالا بیاورم ...به سوی تو ... دستان گدایی ام را ... میخواهم این دستها ، عاجزانه و ملتمسانه به درگاه تو آیند و گدایی کنند...نمیخواهم این دستان ناپاک را پس بزنی و برگردانی ... ناپاک است اما تو آنها را بگیر... با عظمت بی پایانت و هیچ گاه رها مکن ... بگیر این دستهای غرق گناه را... پس بگیر امانت هایت را در نور خودت ، ذوبشان کن میخواهم این دست ها ، فقط "لمس چهره ی تو " را به یاد بسپارند ... و با غیر تو غریبه ی غریبه باشند قدرت را از این دست ها بگیر... قدرت را بگیر و " تو " حاکم باش ... اراده شان را سلب کن و بگذار آنچه تو میگویی...فقط همان باشد و بس... این دست ها را با چهره ات ، آشنا کن...آن قدر محکم بگیرشان که هیچ گاه نتوانند رها شوند... رخنه کن...در این قلب...لیلی وار... خرامان و آهسته ... حکم رانی کن بر قلبم ... این قلب آلوده ر ا فرمان روا ، تو باش... این که آلوده به زنگارهاست...تو در آن جای بگیر و مگذار خود را به هرکس و ناکس وصله زند ...مگر تو خود نگفتی این دل فقط خانه ی تو می باشد و بس؟ بیا و بنشین در جایگاهت! تا دیگر احساس خلا نکند و از سر جهل خویش ، تو را با "همه چیز ! " اشتباه نگیرد بیا و حاکم باش بر این روح ... بیا و به بند عشقت اسیرم کن ... آزادی نمیخواهم...آن قدر اسیرم کن و در بند خودت بکش که جز توئی نشناسم ... آتش بزن بر جانم بگذار بسوزم از عشقت ... که فنا شدن در تو ، " عین جاودانگی ست "... بیا و تکیه زن بر قلبم وپادشاهی کن ...بیا و به بند اسارتم کش .... و هیچ گاه آزادم مکن. ___________________________ امر نماز را به عهده گیرید و برآن مواظبت کنید ... آیا پاسخ اهل دوزخ را نمی شنوید که وقتی پرسیده شوند: چه چیز شما را به جهنم کشاند ؟ گفتند : از نمازگزاران نبودیم...و رسول خدا آن را به چشمه ی آب گرم تشبیه کرد که فرا روی در خانه ی انسان باشد و او در آن شب و روز ، پنج بار خود را می شوید ، |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 15:19 مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
- بزرگترین درجه ی ترس این نیست که در انجام کاری ، ناتوان باشیم . بلکه بالاترین درجه ی ترس و وحشت وقتی ست که متوجه شویم بسیار بیشتر از آنی که فکر میکردیم ، توانمندتریم. - خداوند بخش مربوط به خودش را انجام داده است و حالا این وظیفه ی ماست که این روند را ادامه دهیم . - برخی از مشکلات را بپذیرید تا بتوانید در مقابل احساس کشنده ی خود بزرگ بینی مقاومت کنید. - وقتی ما احساس گناه میکنیم ، ناخودآگاه آرزوی تنبیه و مجازات خودمان را میکنیم. - همه ی ما در حقیقت مهمانان این دنیا هستیم. - بسیاری از اوقات ما خودمان استعدادهایمان را نابود میکنیم ! چرا که نمیدانیم با آنها چه کنیم. - زندگی قبل از اینکه ما به دنیا بیاییم وجود داشته و بعد از این هم که ما از این دنیا برویم ،
ادامه خواهد داشت. - ما از آزادی سخن میگوییم حال آنکه اسیر گناهان خویش هستیم. - اگر نماز نخوانیم ، گرچه خداوند همیشه نزدیک ما می باشد معذالک هرگز متوجه حضور او نخواهیم شد - کسی که در برابر بی رحمی های زندگی حذف می شود ، به نیروهای تاریکی خدمت میکند وهمین شخص روزی دوباره به سوی «حقیقت » بازخواهد گشت. برگرفته از « عارفانه ها – پائولو کوئیلو»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا کی به تمنای وصال تو « یگانه » اشکم شود از هر مژه چون سیل ، روانه
خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه؟ ای تیر غمت را ، دل عشاق نشانه
جمعی به « تو » مشغول و « تو » غایب ز میانه
مقصود تویی....
( از ابیات شیخ بهایی)
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه هجدهم آبان 1385 و ساعت 22:42 ما نداریم از قضای حق گله
گندمي را زير خاك انداختند پس ز خاكش خوشه ها ساختند بار ديگر كوفتندش ز آسيا قيمتش افزون و نان شد جان فزا باز نان را زير دندان كوفتند گشت عقل و جان و فهم سودمند باز آن جان چون كه محو عشق گشت يعجب الزراع آمد بعد كشت |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه هفدهم آبان 1385 و ساعت 9:39 اگر به راستی تشنه شدی ، آب برایت می فرستند ! صبور باش که اگر دیر شود ، مسلما دروغ نخواهد بود . علاوه بر این کسانی که " دیرتر می گیرند ، بهتر و پخته تر می گیرند "و وجه آن با تدبر معلوم میشود. |+| نوشته شده توسط میثم در جمعه دوازدهم آبان 1385 و ساعت 22:14 صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
در حدیث معراج خداوند پرسید : ای احمد آیا آثار روزه را می دانی ؟ پاسخ داد :خیر خداوند فرمود: نتیجه ی روزه ، کم خوری و کم گویی است و آن حکمت را به ارمغان می آورد . و حکمت ، معرفت را در پی دارد و معرفت ، یقین را . « و وقتی بنده ای به یقین رسید ، باکی ندارد که چگونه روزگار را سپری کند » در سختی یا آسانی؛ و این مقام خوشنودهاست ! و هر کس طبق خوشنودی من رفتار کند ، سه خصلت به او می دهم : - شکری که نادانی همراه آن نباشد - یادی که فراموشی نداشته باشد - و دوستی که دوستی من را بر دوستی آفریدگانم ترجیح دهد هنگامی که او من را دوست داشت ، من هم او را دوست خواهم داشت . دوستی او را در دل بندگانم انداخته و چشم قلب او را به عظمت جلالم می گشایم … و علم آفریدگانم را از او پنهان نمیدارم . «در تاریکی شب و روشنایی روز با او مناجات می کنم !...» تا آنجا که سخن گفتن و هم نشینی او با بندگانم قطع شود و کلام خود و فرشتگانم را به گوش او می رسانم و اسراری که از بندگانم پنهان کرده ام ، برای او آشکار می کنم عقل او را غرق شناخت خود کرده و درک او را بالا می برم " مرگ را بر او آسان میکنم تا وارد بهشت شود" وارد بهشت شود… و وقتی که ملک الموت ، او را ملاقات کند ، به او می گوید : آفرین بر تو و خوشا به حالت خوشا به حالت … " خداوند مشتاق توست " خداوند می گوید : این بهشت من است ، در آن بخرام و خوش باش و در همسایگی ام ساکن شو روح انسان می گوید : خدایا ! خود را به من شناساندی و با این شناخت ، از جمیع آفریدگانت بی نیاز شدم … قسم به عزت و جلالت ! اگر خوشنودی تو در این است که قطعه قطعه شده یا هفتاد بار به بدترین شکل کشته شوم ! "خوشنودی تو برای من دوست داشتنی تر است " آن گاه خدای متعال می فرماید : به عزت و جلالم سوگند ، هیچ گاه مانعی بین خودم و تو قرار نمی دهم تا هروقت خواستی بر من وارد شوی ، که با دوستان خود چنین کنم . . . خداوند می فرماید : اگر بنده ام را بیماری دهم و صبر کند و نزد عیادت کنندگان از من شکوه نکند ، گوشتی بر بدنش می نشانم ، بهتر از گوشت خودش و خونی بر پیکرش می بخشم بهتر از خون خودش ؛ اگر شفایش دهم همه گناهانش می رود و اگر جانش بگیرم به زیر سایه ی رحمتم در می آید. |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه یکم آبان 1385 و ساعت 23:45 |
|
