تبليغاتX
آتورپاتگان
 

 

يلدا نام‌ فرشته‌اي‌ است، بالا بلند. با تن‌پوشي‌ از شب‌ و دامني‌ از ستاره. يلدا نرم‌نرمك‌ با مهر آمده‌ بود. با اولين‌ شب‌ زمستان آمده و هر شب‌ رداي‌ سياهش‌ را قدري‌ بيشتر بر سر آسمان‌ مي‌كشد تا آدم‌ها زير گنبد كبود آرام‌تر بخوابند. يلدا هر شب‌ بر بام‌ آسمان‌ و در حياط‌ خلوت‌ خدا راه‌ مي‌رفت‌ و لابه‌لاي‌ خواب‌هاي‌ زمين‌ لالايي‌اش‌ را زمزمه‌ مي‌كرد. گيسوانش‌ در باد مي‌وزيد و شب‌ به‌ بوي‌ او آغشته‌ مي‌شد.

 

 يلدا شبي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت. آتش‌ كه‌ مي‌داني، همان‌ عشق‌ است. يلدا آتش‌ را در دلش‌ پنهان‌ كرد تا شيطان‌ آن‌ را ندزدد. آتش‌ در وجود يلدا بارور شد.

فرشته‌ها به‌ هم‌ گفتند: «يلدا آبستن‌ است. آبستن‌ خورشيد. و هر شب‌ قطره‌قطره‌ خونش‌ را به‌ خورشيد مي‌بخشد و شبي‌ كه‌ آخرين‌ قطره‌ را ببخشد، ديگر زنده‌ نخواهد ماند.»

فرشته‌ها گفتند: فردا كه‌ خورشيد به‌ دنيا بيايد، يلدا خواهد مُرد.

يلدا هميشه‌ همين‌ كار را مي‌كند؛ مي‌ميرد و به‌ دنيا مي‌آورد. يلدا آفرينش‌ را تكرار مي‌كند.

راستي، فردا كه‌ خورشيد را ديدي، به‌ ياد بياور كه‌ او دختر يلداست‌ و يلدا نام‌ همان‌ فرشته‌اي‌ است‌ كه‌ روزي‌ از خدا پاره‌اي‌ آتش‌ قرض‌ گرفت.

|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سی ام آذر 1385 و ساعت 18:50  
 

 

              * نصیب ماست بهشت ، ای خدا شناس برو...             

 

                                                                            که مستحق کرامت ، گناهکارانند... *

 

روزی خدای متعال به داوود پیامبر خطاب کرد و فرمود :

 

« ای داوود گنهکاران را مژده بده و راست کرداران را بیم »

 

داوود علیه السلام پرسید : چرا آنان را مژده و اینان را بیم دهم ؟

 

خداوند فرمود:گنهکاران را مژده بده که توبه ی آنان را می پذیرم و از گناهشان می گذرم .

درست کرداران را بیم بده که به خاطر اعمال نیک خود ، به عجب و غرور گرفتار نشوند.

 

< شرح چهل حدیث >

 

_     _    _

 

 

پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند          منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

از دم صبح ازل تا آخر شام ابد    دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

سایه ی معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد    ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

 

امام علی علیه السلام محبت خداوند به انسان خطاکار را در دعای کمیل چنین توصیف میکند:

 

« ندیدم مولای کریمی را که بر بنده ی دون همت و قدر نشناس خود ، از تو بزرگوارتر باشد

ای پروردگار من ، تو مرا میخوانی و من از تو روی میگردانم ؛ تو با من دوستی می کنی و من دشمنی

می ورزم ؛ تو مهرت را نثار من میکنی و من نمیپذیرم ؛ گویا من بر تو منت میگذارم !

با وجود این بی وفایی ، از رحمت بر من و احسان به سوی من باز نایستی و

 با  جود و کرم خود بر من تفضل کنی»

 

_    _  _

 

یا رب این قافله را لطف ازل بدرقه باد

که ازو خصم به دام آمد و معشوقه به کام

 

ماجرای من و معشوق ، مرا پایان نیست

آنچه آغاز ندارد ، نپذیرد انجام

 

حافظ ار میل به ابروی تو دارد شاید

جای در گوشه ی محراب کنند اهل کلام

 

|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 21:40