|
در سراپای دو عالم رخ * او * جلوه گر است که کند پوچ همه زندگی باطل من |+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385 و ساعت 14:54 «من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد …همه اندیشه ام ، اندیشه ی فرداست…» «وجودم از تمنای تو سرشار است…. زمان در بستر شب ، خواب و بیدار است…» نفس هایم پست و زمینی می گردد ، آنگاه که احساس میکنم دیگر نگاه هایت چون گذشته ها گرم نیست ... ! بی تاب و مجنون میگردم آنگاه که حس میکنم تنها پناهم ، رو برگردانده ... نفس هایم به شماره می افتد و نگران و پر از تشویش پی تو میگردم... چشمانت را بر هم مگذار ! بگذار از چشمان روشن تو ، از چشمان مهربان تو ، جرعه جرعه ، اشتیاق را تجربه کنم ... ! چشمان من ، محتاج نگاه زندگی بخش توست... نگاه پر مهرت را از چشمان پر از تمنای من ، دریغ مکن ... من ، هرگاه تشنه ی آسمان ها و ابدیت میگردم ، هرگاه عطش بهشت ... روحم را بی قرار و مشتاق میکند ، هرگاه این کالبد جسم ، برای احساسم تنگ میشود..! و بی قرار می شوم برای رها شدن... در تمام این لحظات از شراب نوشین ! نگاه شماست که آرام می گیرم ...
دیده از من برمگیر که همان دم ، لحظاتم را از نفس تهی خواهی کرد ... مگر این قلم ناچیز را یارای وصف آن نگاه است ؟.. . مگر می توانم به زبان جاری سازم ، به قلم بیاورم ، وصف تو ...
" نگار خدا " را ؟ وصف تو ... دردانه ی خدا ... برای لحظه ای ، هرچند اندک... با چشمانت با من سخن بگو ... که همان دم ، از قداست چشمان آسمانی ات ، بی قرار تر از بی قراران ! مست و خراب آن نگاه شوم . چقدر نامحرم است این زمین و آدمیانش...برای در آغوش کشیدن آسمان ها... دل زده ام از هر چه مرا به پستی کشاند... اینک این قلب تهی ست از اغیار... اینک حضور توست که به حقیقت آرام بخش است برای این روح پر تلاطم.... چشم انتظارم نخواهی گذاشت... بارها این احساس را با همه ی وجود تجربه کرده ام... و بعد حضور ملموس تو بوده که فانوس هدایتم در این بی شمار راه های زندگی شده... به نیم نگاهی ! ... مرا رها ساز از این بند زمین
فرسوده شدیم و ره به جایی نرسید... یارا ... تو در این راه ، امیری فرما |+| نوشته شده توسط میثم در جمعه پانزدهم دی 1385 و ساعت 23:36 ... مگر این پنج روز ، دریابی
تو از اجل پیشی نخواهی گرفت و آنچه که روزی تو نیست ، به تو نخواهد رسید و بدان که روزگار دو روز است ؛ روزی به سود و روزی به زیان تو و همانا این دنیا خانه ی دگرگونی هاست و آنچه به سود تو و از آن توست ، هرچند ناتوان باشی ، خود را به تو خواهد رساند و آنچه به زیان توست ، هرچند توانا باشی ، دفع آن نخواهی کرد. «علی علیه السلام » |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه ششم دی 1385 و ساعت 23:4 مرد جوان و زیبایی که هر روز به کنار دریاچه می رفت تا زیبایی خویش را در آب تماشا کند . اون آنچنان مجذوب تصویر خویش میشد که روزی به آب افتاد و غرق شد . در مکانی که افتاده بود ، گلی رویید که آن را گل نرگس نامیدند پس از مرگ نرگس ، پریان جنگل به کنار دریاچه ی آب شیرین آمدند و آن را لبالب از اشکهای شور یافتند. پریان پرسیدند : چرا گریه میکنی؟ دریاچه جواب داد: من برای نرگس گریه میکنم پریان گفتند هیچ جای تعجب نیست ، چون هرچند که ما پیوسته در بیشه ها به دنبال او بودیم ، تنها تو بودی که میتوانستی از نزدیک زیبایی او را تماشا کنی. آنگاه دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود؟ پریان شگفت زده پرسیدند : چه کسی بهتر از تو این را می داند ؟ او هر روز در ساحل تو مینشست و به روی تو خم میشد ! دریاچه لحظه ای ساکت ماند و سپس گفت : من برای نرگس گریه میکنم اما هرگز متوجه زیبایی او نشده بودم . من برای نرگس گریه میکنم زیرا هربار که به روی من خم میشد ، می توانستم در ژرفای چشمانش بازتاب زیبایی خویش را ببینم ... < کیمیاگر – پائولو کوئیلو – ص 7 > _____________________________________________________________________
* میلاد حضرت مسیح مبارک * یاد کن در کتاب خود احوال مریم را در آن روزی که از اهل خانه ی خویش کناره گرفته به مکانی به مشرق روی آورد(16) و آنگاه که از همه ی خویشانش به کنج تنهایی محتجب و پنهان گردید ، ما روح خود را بر او مجسم ساختیم (17) . . . مریم به اشاره حواله به "طفل " کرد ، آنها گفتند ما چگونه با طفل گهواره ای سخن گوییم؟ ( 29 ) آن طفل گفت : همانا من بنده ی خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا فرمود ( 30 ) و مرا هرکجا باشم برای جهانیان مایه ی برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت نماز و زکات سفارش کرد ( 31 ) و به نیکویی با مادر توصیه نموده و مرا ستمکار و شقی نگردانید ( 32 ) و سلام حق بر من با د روزی که به دنیا آمدم و روزی که از جهان بروم و روزی که برای زندگانی ابدی آخرت ، باز برانگیخته شوم (33) این است قضیه ی عیسی بن مریم که مردم در امر خلقتش شک و ریب دارند ( 34) خدا هرگز فرزندی اتخاذ نکرده که وی * منزه * از آن است که چون حکم نافذش به ایجاد چیزی تعلق گیرد ؛ گوید موجود باش ... بی درنگ آن چیز موجود می شود . ( 35 ) « سوره ی مریم » __________________________________________________ * * * Merry Christmas * * * |+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 23:46 |
|

