|
می نویسم بر در و دیوار کویش ، حال خویش . . . باشد آن را یار خواند ، یا کسی گوید به یار . . .
جاده ای ست بی پایان … پر از ناهمواری ! پستی بلندی هایی که گاه شیرین اند و گاه تلخ … در دو طرف این جاده ، گندم زار است ! پر از خوشه های گندم … خوشه هایی که تک تک شان ، وسوسه ای در خود ، نهاده اند …. جذاب اند ! اما زودگذر… من عاشق گندم و گندم زارم ! …. اما در این راه ، فقط باید نگاهشان کنم … یا نه !... بیشتر از نگاه کردن ، نگاهم را از آنها برگیرم… تا مبادا اسیرشان شوم زیبا هستند اما … عمرشان اندک است … پس باید از دور به زیبایی شان نگاه کنم و وسوسه هایشان را زیرکانه !!! آگاه شوم و از مقابل شان بگذرم… عبور کنم… ………………………………… در آن دور دستها …. آنجا که نهایتش ناپیداست … * نوری ست بی پایان * عظیم و روشن … هرگاه ، چشمانت به آن میخورد ! نگاهت قفل در * جاودانگی اش * میشود ! به آن نور بی نهایت و روشن خیره می شوم و با قدرت قدم برمی دارم… آگاهانه راهی می شوم… نگاهش که میکنی " خود خود خود حقیقت " را به وضوح لمس میکنی… "دیگر از سراب گندم ها خبری نیست…" در اطراف تواند، اما تو… بی اعتنا اما با آرامش و اطمینان تمام …به سوی آن بی نهایت ، قدم بر می داری … بسیار است آن زمان ها که ، وسوسه های گندم زارهای دو طرف جاده ، تو را به خویش میخواند و سرگرم می سازد… …. زمان می گذرد و تو … همچنان سرگرم گندم هایی … و به ناگاه ، " با فنا شدن گندم در دست تو " که روزی می پنداشتی ، چیدن آن ، ارزش دارد به ادامه ی راه … ناگاه به خود می آیی… " حس می کنی جز زیان ، چیزی حاصلت نشده " عمرت تباه شد و مقصدت طولانی… و باز هم… تو می مانی و پاهایی بی رمق ! و دستانی خسته و" آغشته به گندم وسوسه " …. … دلی پر از اندوه و چشمانی اشک آلود و نگاهی ملتمسانه به آن نور بی نهایت در افقی روشن باورش برایت سخت می شود که دراین مدت فقط درجا میزدی !! و خود را دل بسته ی سراب ها کردی… حیران می مانی و سرگردان ..که اگر اشتباه بود این کار ، پس راه کدام است؟ ( هنوزم قصه ی سیبه و آدم ! ) و دوباره ندایی از وجودت تو را به خود می خواند … نوری … بی نهایت … به نوای روحت که "توجه " ! کردی ، بی اختیار سر را به سمت همان نهایت روشنایی پایان جاده…نه …نه …! آنجا تازه ابتدای راه است ….! نگاهت برای هزارمین بار ، قفل می شود … ! در دل ، از آن نور شرمنده ای ! … و سر به زیر افکنده ای و عذر میخواهی !... به این مرحله که رسیدی ، دیگر " غصه تمام است " … قدم هایت نیرو می گیرند … دستانت گرم و پاک پاک می شوند … قلبت را آرامشی وصف نشدنی ، فرا می گیرد و با اطمینان و آرامش تمام ، بر میخیزی و استوار و محکم ، به راهت ادامه می دهی … و اینک دیگر آن وسوسه ی گندم ، برایت تجربه ای ست که با نگاه به راه آمده ات ، یادآوری میشود… بارها تجربه شده بود و تجربه ی تو هم ، اضافه شد بر آن ها ! نقشی زدی بر جاده… دنیا همین است…زمین خوردن و برخاستن … حال شاد و " رها" … ادامه می دهی راهت را… بیا از امید آن افق روشنی بگوییم که انتظارمان را می کشد… * ایمان * داشته باش ، پایان این راه ، تازه ابتدای جاودانگی ست … همواره به خاطر داشته باش : در راه * عشق * وسوسه ی اهرمن بسی ست … با من بیا
تا
اوج
جاودانگی
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 و ساعت 23:40 اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من
اگر گم کرده ای ، ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش ، پیدا کردنش با من |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 و ساعت 22:15 آه ای صبا چون تو مدهوشم من خود فراموشم من خانه بر دوش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم حلقه در گوش گر بر کویش برسی برسان این پیام مرا بی چراغ رویش من ندارم دیگر تابِ این شبهای سرد و خاموش هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش غرق سودای تو آرزو بی حاصل خود نروید سرو آرزویی شب ها مرغ لب بسته منم دل شکسته منم سر به زانو دارم برنخیزد از من های و هویی گل ندارد بی تو رنگ و بویی
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 23:39 زندگی . . .
زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین ، خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی ، رگ جان میگسلد ما ز اقلیمی پاک ، که* بهشتش * نامند
به چنین رهگذری آمده ایم گذری دنیا نام که ز نامش پیداست مایه ی پستی هاست
ما ز اقلیم ازل ناشناسانه بدین دیر خراب آمده ایم ما در آن روز نخست تک و تنها بودیم خبری از زن و فرزند و معشوقه نبود سخنی از پدر و مادر دلبند نبود یک زمان دانستیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست خواهر و همسر دلبندی هست زندگی دفتری از خاطره هاست روزی از راه رسید که پدر لحظه ی بدرودش بود ناله در سینه تنگ اشک در چشم غم آلودش بود جز غم و رنج توانکاه سینه اش سنگین بود قوت آه نداشت با نگاهی میگفت... پس از آن خستگی و پیری و بیماری ها دفتر عمر پدر را بستند... ای پسر جان بدرود !... لحظه ای رفت و از آن خسته نگاه اثری هیچ نبود پدرم چشم غم آلوده ی حیرانش را بست و دیگر نگشود
زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی که ز تلخی ، رگ جان میگسلد روزی از راه رسید ، که چنین روز مباد روز ویرانگر سخت... روز طوفانی تلخ... که به دریای وجودم همه طوفان انگیخت زورق کوچک بشکسته ی ما در دل موج خروشنده ی دریا افتاد
کاخ امید فرو ریخت مرا... مادر از پا افتاد......... در نگاهش خواندم ، مادر خسته تن خسته دلم ز من آهنگ جدایی دارد... حالت غمزده اش چشم ماتم زده اش با من گفت : که از این بند گران عزم رهایی دارد.... عزم رهایی دارد .... پیش چشمم افسرد باغ سرسبز امیدم پژمرد اشک نه ... هستی من... گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید مادرم رفت و به تاریکی شب ها گفتم آفتابم ز لب بام پرید زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی که ز تلخی ، رگ جان میگسلد لحظه ای می آید ... لحظه ای صبر شکن ! که یتیمی سر راهی گرید پدری نیست که گردی ز رخش برگیرد
جای در دامن مادر گیرد زندگی دفتری از خاطره هاست بارها دیده ام و میبینم مادری اشک آلود با نگاهی پر درد چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است وز تهی دستی خویش بهر تنها فرزند سال ها حسرت و ناکامی اندوخته ست پشت سر میبیند دشت تا دشت ، غم و غربت و سرگردانی پیش رو می نگرد کوه تا کوه ؛ پریشانی و بی سامانی من به جز سکه ی اشک ! ... چه توانم که به پایش ریزم؟! نه مرا دستی هست که " غمی " از دل او بردارم نه دلی سخت کزو بگریزم زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین که دو دلداده دور از چشم حسود دست در دست و نگه در نگه و روی به روی بوسه ها از لب هم برگیرند همه تن روح شوند نغمه ی زندگی آغاز کنند به جهانی که بود پاک تر از صبح بهار بال در بال ؛ چو مرغان سحر گرم ، پرواز کنند ...... ز ن د گ ی د ف ت ر ی ا ز خ ا ط ر ه ها س ت ...... زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی که ز تلخی ، رگ جان میگسلد لحظه ای می آید ... لحظه ای محنت خیز که شبی درد آلود عاشق خسته دلی ، ناله ی غمناک کند پیش چشمی که از آن اشک تعب می ریزد یار دلخواهش را در دل خاک کند... ........ یک زمان دانستیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی هست خواهر و همسر دلبندی هست یک زمان می بینیم پدر و مادر و معشوقه و فرزندی نیست... خواهر و همسر دلبندی نیست... ..... ما همه * همسفریم * لیک در راه سفر "غم و شا دی به هم است " کاروان می رود و می رود آهسته به راه .... همه از سوی * خدا * آمده ایم باز هم رهسپر کوی خداییم همه .... ساعتی در ره این دشت غریب می رسد راهرویی خسته به خرمکده ای لحظه ای در دل این وادی پیر می رسد همسفری شاد ، به ماتمکده ای زندگی دفتری از خاطره هاست خاطراتی شیرین ، خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی ، رگ جان میگسلد یک نفر در شب " کام " یک نفر در دل " خاک " یک نفر همدم خوشبختی هاست یک نفر همسفر سختی هاست چشم تا باز کنیم ... عمرمان می گذرد وز سر تخت مراد ... پای بر تخته ی تابوت گذاریم همه " ما همه همسفریم " پدر و مادر خسته به راه سوگوار پسر و دختر تنها مانده عاشقانی که ز هم دور شدند دخترانی که چو گل پژمردند کودکانی که به غربت زدگی خفته در گور شدند... همگی همسفریم تا ببینیم کجا ... باز کجا ... چشممان بار دگر سوی هم باز شود ؟ ... در جهانی که " در آن راه ندارد اندوه " زندگی با همه ی معنی خویش از نو آغاز شود . . .
( دنیا ) فریب می دهد ، زیان می رساند و تند می گذرد .
از این رو خدا ، دنیا را پاداش دوستان خود نپسندید و
آن را جایگاه کیفر دشمنان خود قرار نداد ...
همانا مردم دنیا چون کاروانی باشند که هنوز بارانداز نکرده ....
هنوز بار انداز نکرده .....
کاروان سالار بانگ کوچ سر دهد تا بار بندند و برانند ! ....
گزیده ای از نهج البلاغه |+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 23:37 تشنه بود و آب بر < او > تشنه تر . . .
(طرح پوستر : محمدرضا دوست محمدي )
آن مرد عاشق بود آن بازي عشق و آن حريف خدا. دور، دور آخر بود و بازي به دستخون رسيده بود. آن مرد زمين را سبز مي خواست . دل را سبز مي خواست . انسان را سبز. زيرا بهشت سبز است و روح سبز و ايمان سبز... اما سبزي را بهايي است به غايت سرخ ، و بازي به غايتش رسيده بود. به غايتي سرخ. عرفان نظر آهاری
|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 19:3 خدایا ، بارها مضطر و درمانده ی واقعی بودن را با تمام وجود ، احساس کرده ام ... و هر بار ، جز تو یاری نیافتم... در کوی تو عاشقانه پرسه زدم... با " تو" زمزمه ها کردم ... نوازش هایت را احساس کرده ام... خدای من ... مهربانم ... دیر زمانی ست که همچون هزاران بار زمین خوردن هایم ، زمین خورده ام... چند سالی می شود که از عشق آتشین تو ... چیزی برایم نمانده ... گاهی شعله ور می شود و گاهی....... اما ثابت نیست ! مهربان ترینم ، در این کشاکش ثانیه ها ، در این دو رنگی آدمیان ، بی تاب لحظه ی عشق بازی با توام... دیر زمانی ست ... *عطر آغوش تو * به کنج خاطره ها سپرده شده ... " یگانه ترینم " بی قرار وصال تو ام اما گاهی... ره گم میکنم... اینک ، این منم ... بنده ی تو ... که باز هم دل خسته از همه جا ... از همه کس... بی تاب در آغوش تو گریستن است... نزدیک تر از من ؛ به من توئی ... می دانم... اما ...
" ایمانم را نمیدانم در کدامین ناکجا آباد جا گذاشته ام..." یکتا معشوق من تویی به قداستت سوگندت میدهم دستانم را بگیر مرهم دل خسته ام باش " تقدیرم " را * تو * برایم رقم بزن یاری ام کن ، نگار مهربانم ... تا خطاهایم در این راه بی نهایت ، به حداقل رسد خدایا ، تنها * امید و پناهم * تویی .......................................... دو بار این رفیق همیشگی ! این طور جوابمو داد. هر دوبار … دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان ، یا جان ز تن در آید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم ، دود از کفن در آید بنمای رخ ، که خلقی ، واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید جان بر لب است و حسرت در دل ، که از لبانش نگرفته هیچ کامی ، جان از بدن بر آید از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم خود کام تنگ دستان کی زان دهن برآید گویند ذکر خیرش در خیل عشق بازان هرجا که نام حافظ در انجمن برآید |+| نوشته شده توسط میثم در جمعه ششم بهمن 1385 و ساعت 23:19 آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست … عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیال روی کسی در سر است هر کس را … مرا خیال کسی کز خیال بیرون است… و باز هم آغاز … شروع … مبدا … دگر بار زمان تامل فرا رسید… زمان اینکه در این هیاهو و شلوغی زمین و آدمیان. اندکی صبر پیشه کنی … درنگ کنی و تفکر… بیندیشی به آنچه بوده ای … و به راه آمده ات نظری بیفکنی… به آنان که در این راه ، آگاهانه یا نا آگاهانه ! … خواسته یا نا خواسته… در مسیرت قرار گرفته اند…و نقشی زده اند بر تار و پود راه زندگی تو… بنگری که در کجای این راه ، شکست بود و زمین خوردن ؟… کدام یک از این آدمیان برایت روشنگر ره بودند و فانوس هدایت ؟… و کدام یک تو را در مسیرت غافل کردند و راه را پر پیچ و خم کردند و مقصدت را دور ساختند؟ … به کدام یک دل باختی ؟ … شایسته ی قلب پاک تو بود ؟ … اینک فرا رسیده برای چندمین بار .. زمان تفکر…تامل… صبر… بگرد دنبال حقیقت خویش… در این روز ها و شب ها ، راه خودشناسی وسیع است…وسیع تر از هر زمان دیگر… به یاری ات خواهند آمد..با تمام وجود از آسمان ها کمک بخواه… حداقل برای لحظاتی هم که شده… از این زندان که در ذهن خود برای زندگی ات ساخته ای ، بیرون شو و جهان پاک درونت را … حقیقت زندگی ات را به چشم دل بنگر… فرصتی ست … دوباره… همچون شب های قدر… زمانی برای غربال ! آنچه نمی باید بر وجودت مینشست… غبار ندانم کاری هایت را از جانت بزدای… بنگر که خالق تو چگونه بند بهانه ست ! تا بهشت تو را… پر بار تر از همیشه برایت آماده سازد… این شب ها و روز ها …بهانه ای از همان بی نهایت بهانه هاست… تا تو " به خویش و قدرت و عظمت و قداست خود " ایمان بیاوری… میلاد روح تو همین لحظات است… که اشک بریزی … از ته دل… نه برای هزاران نفری که در راه زندگی تو … به اشتباه جای گرفتند و قلب پاک و زیبای تو را از طلب بی نهایت ها… محروم ساختند..نه برای سطحی ترین هایی که تو را "از خویشتن " جدا میسازد.. اشک بریزی برای خطاهایی که در راه مرتکب شدی… برای ندانم کاری هایت… برای اینکه " خالق تو " همواره در حال ندا دادن توست…و تو گاه و بی گاه .. سرگرم " غیر او " می شوی…
غرق آدمیان ! که روز به روز تشخیص " خوب بودنشان" سخت تر میشود ! و غرق در دنیایی که پر از رنگ و ریا و تعلقات شده ... محرم از راه رسید … و من باز هم غرق اشتیاق… اشتیاق " شناخت "… شناخت " بی نهایت " ! … شناخت مردی آسمانی ، از تبار بهشت … به دنبال یگانه مردی که هنوز هم… اهداف او در ذهن محدود ما زمینیان نمیگنجد… آنجا که در گیر و دار جنگ ، به نماز عاشقانه اش ، اراده می کند. همه اعتراض میکنند و او در جواب میفرماید دلیل این قیام و جنگ ، همین زنده نگاه داشتن نماز است… و ما هنوز هم … جاهلیم بدان چه فرمودی… بارها شنیده ایم و اما…دریغ از لحظه ای تامل و تفکر… ما هنوز هم از نماز خویش به سادگی میگذریم و چه بسیار میشود که به ظاهر اعمالمان در جهت خداست ! اما نمازمان… ما هنوز هم…. " اصل ها" را فدای فرع ها میکنیم… ………………………… « دلا تا کی در این زندان ، فریب این و آن بینی یکی زین چاه ظلمانی ، برون شو تا " جهان " بینی » محرم .... از راه رسید... مسافر دیار زمین...برو دنبال شناخت...
گرد و غبار روحت رو پاک پاک کن... چیزایی رو که به خودت وصله زدی و شایسته ی تو نیستن رو از خودت جدا کن... رها شو ... ماه ...ماه تفکر ... ماه شناخت... ماه خود شناسی و امام شناسی و خدا شناسی.... تو درد دل های در گوشی ! با خدای خودت... ما رو هم اون گوشه ها ...جا بده... * * * بوی گل های چیده می آید خونم از دل به دیده می آید به تماشای غنچه های شهید گل به رنگ پریده می آید از غم داغ گل رخان از خاک لاله در خون ، تپیده می آید ناله های شراره خیز ، به گوش ز آهوان رمیده می آید موجه ی این محیط طوفان زاست گر به چشم ، آرمیده می آید از پی هر شکست ، پیروزی ست از دل شب ، سپیده می آید بیت نغزی به خاطرم " قدسی" ز اوستادی گزیده می آید : در عدم هم ز عشق ، بویی هست گل ، گریبان دریده می آید |+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 12:46 |
|



