بیا امید زندگی ... که داری بوی تازگی... رمز پریدنو فقط تو میتونی بهم بگی... ... و من هنوز هم شاهد آنان هستم که خود نیز زمانی چون آنان بودم...! ما...بندگان مغرور و سرکش تو ... آنگاه که حیران می شویم از تلاطم های زندگی زمین و زمان را لعنت می فرستیم و تو ... تو که هر چه داریم ... از توست... آری..تو را...منکر می شویم !.... و من هنوز هم شاهد نا امیدی در پس کلماتشان هستم ... کلماتی که زمانی بر لب من نیز جاری بود.... حرفهایشان را مرور می کنم تا اندکی به گذشته ی بدون تو ... گذشته ی تلخ بی تو.... نظری افکنم و اینک نعمت داشتن تو را .... به دنیاها ندهم...ناشکر نشوم... از آن روزهای عذاب آور بی تو...هرچه بگویم کم است... تو که آن روزها ناشناخته بودی ! ... شاید می دانستم چیستی ! اما .... انکارت می کردم ... پاسخ من ، خودت ...خود تو ، بودی... و من به دنبال هزاران سوال بی جواب ، پرسه می زدم....بی هدف... و اگر نبود پدر... نمی دانم از کدامین سراب ها...به بیراهه ها کشیده میشدم؟... اگر نبود پدر ... اگر نبود حرفهایش... چون مرهم دل ... اگر نبود چشمان دل سوزش ، نمی دانم اینک در کدامین منجلاب دست و پا میزدم... شکر که تو را یافتم...در حد خود ! شکر که تو را دارم.....
* مهربان از ازل تا به ابد من...*
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 و ساعت 23:33
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
این روزای آخر سالو بدجور ! دوس دارم... اینکه همه دنبال نو شدنن شلوغی خیابونا... آب و هوای این روزا !... دلم میخواد همش قدم بزنم ! تر و تازه شدن مردمو ببینم ! تکاپوی ! از نو نفس کشیدن...! فقط از یه حالتش! خیلی بدم میاد. اینکه اکثرا تا اون لحظه ی عید این در اون در میزنن خودشونو تروتازه میکنن...درست از زمانی که سال تحویل میشه دیگه حوصله و اینا پر !... دوباره شروع میکنن تکرار مکررات... خیلی از این بدم میاد ! یه جورایی حس ساکن و راکد بودن بهم القا میشه...حسی که ازش متنفرم... هنوز باورمون ، بارور نشده که همه مون مسافریم... پس باید لحظه به لحظه دنبال خوب شدن بریم... دنبال تازگی و رهایی... اگه هر سال یه نگاه کوچولو ! به راه اومده مون مینداختیم و سعی در بهتر قدم برداشتن داشتیم... چه شود !... ــــــــــــــــــــــــ
یادش به خیر مهربونم... یاد اون روزا که هر لحظه م عید بود ! اون روزا که هر لحظه دنبال تو بودم... هروقت اراده میکردم که پیشت باشم، خیلی ساده دستامو میگرفتی و همه ی راهو منو با خودت میبردی... شادی اون لحظه ها ... با دنیاها عوضش نمیکنم... چه لذتی داشت ... چقدر پر از شوق بود ! وقتی " ایمان" داری به کسی داری دل میبندی که ماورای همه ی زمین... پس دیگه بی وفایی رو بلد نیس !... دلت قرص و محکم میره دنبال عشق بازیش... با اطمینان دل میبندی ... نگران اینم نیستی که مبادا...روزی..قلبتو بشکنن... وقتی با یقین دل بستی ، لحظه لحظه ت عیده...پر از شادی... دستات تو دستای معشوقی که از ازل با تو بوده ... پس تا ابد هم با توئه... با یه خیال راحت و آروم...با یه قلب مطمئن ... نگاهتو قفل نگاهش میکنی... دستاتو میسپری به دستاش... و دیگه تمووووم ! همه ی عشق مال توئه... عاشقونه نفس بکش....مستانه قدم بزن.... یقین بدون هیچوقت " نمیتونی" از بی وفاییش دم بزنی... گرچه برا وصالش پرپر میزنی ! اما این پرپر زدن ، داغونت نمیکنه...رشدت میده ! زیباترینم !.... بهترین ها رو برام رقم بزن...
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی ...
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم...
به هواداری او ، ذره صفت رقص کنان ...
تا لب چشمه ی خورشید درخشان بروم...
|+| نوشته شده توسط میثم در شنبه نوزدهم اسفند 1385 و ساعت 22:59 سرم چون گوی در میدان بگردد...دلم از عهد و از پیمان نگردد...
من مست روی ساقی ام ...دارم هوای عاشقی حیران روی ساقی ام...دارم هوای عاشقی و اگر ما به آنها مهربانی کرده و " هرگونه " الم و رنج و عذابی دارند ، برطرف سازیم آنها سخت تر در طغیان و سرکشی و ضلالت خود فرو می روند. (75) و اوست خدایی که برای شما بندگان ، گوش و چشم و قلب آفرید " عده ی بسیار کمی" از شما شکر او به جای می آورید (78) و اوست خدایی که شما را از خاک پدید آورد و باز بازگشت شما به سوی او خواهد بود(79) این مردم هم ؛ همان سخن مردمان پیشین را گفتند (81) که گفتند از کجا که چون ما مردیم و استخوان ما پوسیده و خاک شد، باز مبعوث و زنده شویم(82) از این وعده ها بسیار به ما و پیش از این به پدران ما داده شد ، ولی اینها افسانه ی پیشینیان است (83) تو بگو که زمین و هر که در او موجود است بگویید از کیست؟ اگر شما فهم و دانش دارید(84) البته جواب خواهند داد از خداست بگو چرا متذکر قدرت خدا نمی شوید(85) بگو آن کیست که ملک و ملکوت همه عالم به دست اوست و او به همه پناه دهد و حمایت کند و از او کسی حمایت نتواند کرد اگر میدانید بازگویید (88) محققا آنها خواهند گفت که آن خداست ... پس بگو چرا به فریب و فسون ، مفتون گشتید؟ (89) سوره ی مومنون _ _ _ _ _ _ _ روح پاکی که از خود در من دمیده بودی ، بیداد کرد...
قلبی که مآوای خود کرده بودی ، آشوبی به پا کرد... چشمانی که باید لحظه به لحظه به یاد تو می نگریستند
و هرکجا " تو " نمی خواستی بسته می شدند... ناگاه هوایی شدند !!!
آن قدر در زمین چرخیده و دیده بودند که " هیچ زیبایی نیست در حد کمال" نگاهشان را از زمین گرفتند...خیره به آسمان شدند... دستانی که تو آفریدی ... تا برای " تو " باشند... تا " تو" لمس شان کنی...تا با گرمای " تو " گرم شوند... آن قدر در این زمین بیهوده لمس شده بودند که دیگر طاقت ناپاکی نداشتند...سرد شدند... یخ زدند !... دیگر یاری ام ندادند... قهر کردند !... قدم هایم که تو آفریدی برای در ره تو ، گام برداشتن و توشه گرفتن ... آن قدر، در کوچه پس کوچه های تاریکی و پستی قدم زدند، که دیگر رمق قدمی نداشتند... از پا افتادند... آن قدر بیهوده شنیدند این گوش ها ، که دیگر فقط سکوت میخواستند و بس... به خود آمدم و دیدم از آن برتر از فرشته ای که " تو " برای خویش ، جانشینش کرده بودی شایستگی او را ، لقای خود ، وصال خود ، بهشت خود ، قرار داده بودی ...دیگر.... دیگر...هیچ چیز ندارد....
شده است جسمی خاکی که روزها و شب ها را بیهوده به هم پیوند می دهد... عطش بود آن روح...ق ل ب ... چشم ... ع ط ش .... ع ش ق ... به یاد سر منزلی ازلی... .... پس زدم تمامی آنچه را که از شایستگی هایم کاسته بود... فقط " دل " شکست... فقط از شرم ... سر به زیر شدم !... فقط چشم ها بغض کرد! و بارانی شد ... و همان لحظه... بی هیچ درنگی... غبار غفلت و خواب آلودگی کنار رفت... قلبم روشن شد ...روحم پر کشید !... " تو " را در ذره ذره ی جانم یافتم... در قلبم... جایگاه خودت...قلب من نیز خانه تکانی کرد!
و یافت عشقی دیرین در میان غبارهای خواب... قدم هایم نیرو گرفت ... برخاستم... دستانم پاکی را مهمان بود... چشمانم شدند مآمن تو.... مظهر نگاه عاشقانه ی تو... گوش ها در پی آواز تو بود ...ندای نازنین تو... میخواهم تا عمق جانم ، آوای عاشقانه ی مست کننده ی تو را سر بکشم !.... نابود میکنم .... هر آنچه که مرا از وصال تو بازدارد... به آتش می کشم ... خاکستر می کنم... هرچه را که خار راهم باشد برای در آغوش تو تپیدن... . . . . نگام کن... می دونم همیشه هوامو داری...ولی...جوری نگام کن که منم لمست کنم. حست کنم... اگه تو نگام کنی...با اون نگاه داغ تو... قله ی وصالتو فتح میکنم...فاتح ع ش ق میشم... جون میگیرم با نگاهت... همونی که تو میخوای...
همون چیزی که خوشبختی منه...وصال تو... بارونتو دوس دارم !!! .... میخواد بارون بیاد...
آسمون هم از خواب آلودگی و گناه زمین، دلش گرفته... بغض کرده... رعد و برق محکم ! و پر سر و صداش ، تو رو یادم میاره !!!... حس غرور بی حد از اینکه تویی تنهاترین خالق و معشوق... بزن بارون...بزن امشب... آسمون ! می خوام عاشقونه زیر اشکات قدم بزنم... مستانه و عاشق... پرسه بزنم... الان قدرتشو دارم ! تا خود خورشید برم ! ... ستاره های شبو بچینم و همدم ماهش شم ! همه چی مال منه...تا برم سمت خدا... تا درست ترین راه رو انتخاب کنم و از این پل آزمایش ! با اطمینان رد شم... تا دیگه دستاشو رها نکنم...اگه یه وقت یادم رفت داغی دستاشو...نا امید نشم... تا ایمان بیارم که... « و اوست کسی که توبه را می پذیرد از بندگانش... و میگذرد از بدی ها و زشتی ها ... و می داند آنچه را انجام می دهند... » کنج قلبم معشوقی بود که همیشه صدام میزد... نمیشنیدم...حالا.... ع ا ش ق ش د م ......... |+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 و ساعت 15:30
بیا ای دل از اینجا پر بگیریم ره کاشانه ی دیگر بگیریم بیا گم کرده ی دیرین خود را سراغ از لاله ی پرپر بگیریم ( قیصرامین پور )
نمی دانم در این بی راهه ها چه می جویم ... در این ظلمت بی تو بودن ، هزاران سراب است که دستم میگیرد... نه... دستم نمگیرد ! ... فقط هوسی در دل بر می انگیزد... مرا به خود می کشاند... و من به خیال خام خود " راه " را یافته ام ! می روم... و آنجا که دیگر رمقی برایم نمانده ... به یاد تو می افتم... سردرگمم ... هدف را از این نفس کشیدن ها گم کرده ام ... نمی دانم دلم به دنبال کیست ... نمی دانم چه می خواهم بگویم... می دانی زیبای من ! دیگر زمانی که تصویر زندگی را در ذهن مجسم میکنم آن جاده ی مستقیم اما با پستی بلندی هایش را نمی بینم...
" آن نوری که در آن انتهای جاده ، همه ی امیدم بود برای ادامه..."
حال فقط ظلمت است در پس مانده ی ذهنم ! انعکاس اعمال و رفتار و افکارم ...
به سراب ها دل بسته ام........ به سراب ها .... چشم دوخته ام...
زمینی گشته ام ... سر در گمم...! * دل برای با تو بودن تنگ است...* و در همین حال راه و روش را گم کرده ام... حس پشیمانی و توبه... * شیرین حس زندگی ام را گم کرده ام ....* بی هدف و نامفهوم ! می نویسم...
*** به امیدی که " تو " ... فقط تو... دوباره در دلم رخنه کنی ***
خسته ام از این ازدیاد زمینیان ... خسته ام... از این که این قلب روزی به این وصله می خورد و روز بعد به دیگری مانده ام در این لجن زار... زندگی ام چیزی جز خوردن و خوابیدن نیست ...... گم کرده ام * تو * را ....
< به دیدارم بیا . . . . . چهره ات را فراموش کرده ام . . . طعم عشقت را به دیار فراموشی سپرده ام. . . >
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مسافر زمین... نمیدانم خستگی را چشیده ای یا نه ... چون مردابی ، ساکن و راکد ایستادن را تجربه کرده ای یا ... نمیدانم در این شلوغی ها ، بر سر این " ق ل ب " چه می آورم ... چه میخواهم ؟ ... " .... حس تباه شدن را سرشارم ... " فانی شدن در دنیایی غیر واقعی .... دل زده ام از این مرداب.... بی هدف و بی مفهوم می نویسم و بی هدف تر ... قدم می زنم...! همواره خورشید با شراره های آتشین خود نوید امید و زندگی برایم بوده و اکنون دیر زمانی ست بی هدف و گنگ !! .... عزیز آسمان ها ... مسافر زمین ... دردانه ی خدا ... یگانه مخلوق عاشق... نمیدانم... بوی تعفن زمین و زمینیان را حس کرده ای یا نه... در این روزها... دل زده ام از هر چه آسمان ندارد...از هرچه خلاصه شده در زمین است... چه بیهوده خیالی بود خیال متولد شدن دوباره ی روح ، میان بعضی خاکیان !!! آنان که دست و پای رهایی تو را بسته اند... و با فریب هایشان ، مقصدت را دور و دست نیافتنی کرده اند...
این روزها...همین که میخواهد " ایمانم " شعله بکشد ... همین که می خواهد قد بکشد !... از خدا بی خبری می رسد و نابود میکند هر چه که کاشته بودم... می خواهم روح خویش را رها کنم از این قفس ... فریادرسی نیست... که به امید نگاهش پر کشم از این دیار... شده ام جسمی ! یخ زده !!! جسمی که روحش را دفن کرده........... جسمی که فراموش کرده... برای " روح " خلق شده... تمام احساسم را دراین زمین پست ... میان خنده های به عظمتت سوگند !...خسته ام... خسته و بی رمق...نفس هایم به شماره افتاده...
* عطری از خالق نمی بینم...آرامشی ندارم... آرامش .... خ د ا ی ا.................خدا....خدا...*
و گناهان مرا پایانی نیست...! می روم...نه ...نه... قدمی از قدم برنمیدارم... نمی دانم راه را کوتاه پنداشته ام یا به کدامین سراب دل بسته ام... چه سخت و نفس گیر است لحظات بی تو بودن و همراه چه عذابی دارد... صدای نازنین تو را شنیدن و بی اعتنا گذر کردن... زجر آور است در جهنم معاصی غرق شدن...اما....اما....
* در پس همین زجر و درد و عذاب ، نوری ست مرا به خود می خواند... باید از این تاریکی های بی در و پیکر ! فاصله بگیرم ... آن قدر که محو شوند و نا دیدنی... باید آن قدر به این نور نزدیک شوم... و آن قدر غوطه ور در آن که در تاریکی بودن برایم تصور مضحکی بیش نباشد... آری ... این منم... من که همواره " تو " یارش هستی و پشتیبانش ... پشتیبانی که در درد آورترین ثانیه ها ، زجر کش ترین لحظات ، دستان گرمش را به سوی من می آورد و مرا در آغوش می کشد....
با همه ی پستی هایم .... با تمام تاریکی هایم... " پاره کن زنجیرهای گناه مرا...."
تو....تو ای بخشنده ی معاصی....مرا ببخش....برای ....هزار و چندمین بار !
*دردم از یار است و درمان نیز هم.... دل فدای او شد و جان نیز هم....*
بهمن ماه هشتادو پنج
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 16:9 جنازه ای را به راهی می بردند .
درویشی با پسر بر سر راه ایستاده بودند پسر از پدر پرسید که بابا در اینجا چیست؟ گفت : آدمی . گفت : کجایش می برند؟ گفت : به جایی که نه خوردنی باشد و نه پوشیدنی
نه نان و نه آب و نه هیزم و نه آتش نه زر و نه سیم ، نه بوریا و نه گلیم . گفت : بابا مگر به خانه ی ما برند؟ !!! ( رساله ی دلگشا - عبید زاکانی ) . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * خدا شناسی * ستایش خداوندی را که با آفرینش بندگان
بر هستی خود ، راهنمایی فرمود .
و آفرینش پدیده های نو ، بر ازلی بودن او گواه است
و شباهت داشتن مخلوقات به یکدیگر ، دلیل است که
او همتایی ندارد .
حواس بشری ذات او را درک نمیکند
و پوشش ها او را پنهان نمی سازد .
زیرا سازنده و ساخته شده ، فرا گیرنده و فرا گرفته ، پروردگار و پرورده ، یکسان نیستند . یگانه است نه از روی عدد آفریننده است نه با حرکت و تحمل رنج شنواست بدون وسیله ی شنوایی و بیناست ، بی آن که چشم گشایدو بر هم نهد در همه جا حاضر است نه آن که با چیزی تماس گیرد و از همه چیز جداست نه اینکه فاصله ای بین او و موجودات باشد آشکار است نه با مشاهده ی چشم پنهان است نه به خاطر کوچکی و ظرافت از موجودات جداست که بر آنها چیره و تواناست و هر چیزی جز او ، برابرش خاضع و « بازگشت آن سوی خداوند است » آن که خدا را وصف کند ، محدودش کرده و آن که محدودش کند او را به شمارش آورده و آن که خداوند را به شمارش آورد ، ازلیت او را باطل کرده است و کسی که بگوید : خدا چگونه است ؟ او را توصیف کرده و هر که گوید خدا کجاست ؟ " مکان " برای او قائل شده است خدا ... عالم بود ... آنگاه که معلومی وجود نداشت... پرورنده بود ... آنگاه که پدیده ای نبود و " توانا " بود ... آنگاه که توانایی نبود...
* حضرت علی علیه السلام - نهج البلاغه *
|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 22:51 |
|
