تبليغاتX
آتورپاتگان
 سنگی مغرور ...

 

مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد. با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم؛ و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم.

بسیاری اوقات اما خاک پای عابرانم، خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان. سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند. زندانی دیوار و سقف و مردم. فریفته پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد. مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند.

هیچ کس به قدر من ناتوان نبود. آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم . آسمان را پرباران. می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان. من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان. و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران.

ستایش مردم اما فریبم داد. لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد. هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود. بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند. اما رفته رفته باور می کنند که برترند. من نیز باور کرده بودم.

تا آن روز که آن جوان برومند به بتخانه آمد. پیشتر هم او را دیده بودم. نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود. حضورش حقارتم را به رخ می کشید. دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم. آن روز اما با هیچ کس نبود. بتخانه خالی بود از مردم. تنها او بود و تبری بر دوش.
ترسیده بودم، می لرزیدم و توان ایستادم نداشتم.

ابراهیم نزدیکم آمد و گفت: وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یاسبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی. چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصصم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند.

و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد. من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد.

ابراهیم، تکه های مرا در دست گرفت و گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان.

و من در دست های ابراهیم توبه کردم و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد.

ابراهیم گفت: تو امروز شکستی، ای بت! اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت. مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند، خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید.
و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است.

ابراهیم گفت: این مردم، خدا را کوچک دوست دارند؛ کوچک تر از خویش. خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی. خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد.

اما خدایی که مثل هیچ کس و هیچ چیز نیست، خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست، خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد، خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند.

به دست های ابراهیم چسبیدم و گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟

ابراهیم گفت: تو خاکی مومنی و از این پس آموزگار مردم. شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو . به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست. و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد، برایش بگو که چگونه ستایش مردم، مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند.

من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد. او مشتی از مرا به آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت...

عرقان نظر آهاری

                                             

                                                                                                          اینو قبلآ هم خونده بودیم اما ...

|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 23:47  
 مقصود خدا عشق است ، باقی همه افسانه...

 

          

 

          *  مقصود عشق بود ، جهان را بهانه ساخت...*

 

 

به نام او که سرآغاز است برای عشق .. به نام او که از ازل ، با دل من بود ...

 

با قلب من سرشته شد !...

 

با دل همدم شد ...به نام آن یار پیدای پنهان ! ...

 

که در نفس گیرترین ثانیه ها ... عاشقانه تر و مستانه تر مرا در آغوش می کشد ..

 

و در لحظه ای ، لاجرعه سر می کشم از جام آتشین لب هایش !...

 

او که د ر آغوش بی انتهایش !چنان از خود بی خود می شوم که تمام اندوه دل از یاد می رود ...

 

او که می شنود صدای مرا...صدای آهسته و نجواهایم را آگاه است از حرف دل...غم دل...

 

او که بدون حتی لحظه ای لب گشودن ، سراغ قلب خسته ات می گیرد و مرهم دل می شود

 

و سرشار از  امیدت میکند..لبریز عشق و اشتیاق ...

 

به یاد آن جان جانانی می نویسم که هیچ گاه " به واقع " قدرت درکش نداشتم...

 

به یاد آن تنهاترین عزیز دل ....

 

که این قلم نا توان و این مرداب واژه ها از قدرت وصف او عاجزند و قاصر ...

 

به یقین ، فاصله هاست ... میان جرعه جرعه نوشیدن شراب عشق تا ... " وصف " مستی آن !...

 

 از آن لحظاتی می گویم که احساس میکنی هیچ نیرو و امیدی در کوله بارت نیست ...

 

بی رمق و خسته ... فقط از سر عادت ... نفس می کشی ! میخوری و میخوابی !...

 

زجر کش ترین ثانیه ها ، همین لحظات است که دور از یاد یار دل ربایت ...

 

روزها را به شب وصله زنی..

 

در این گیر و دار و جدال روشنی و تاریکی باشد

 

که بی آنکه از کسی کمکی خواسته باشی ، شعله ای وجودت را آتش زند...

 

شعله ای " عشق نام " ...!

 

نوری با عظمت تمام... مطلق و بی نهایت ...

 

خانه ی قلبت را رونقی وصف نشدنی بخشد...

 

و تو گویی آن مسافرپر از امید و اشتیاقی باشی که اگر سنگ ها در راه باشند ، نابودشان کنی...

 

اگر خارها ، مانع وصال تو باشند ، زخم شان را به جان سر کشی !...

 

تا وصال یار...

 

خارج از توان است بازگو کردن آن لحظات که

 

 هیچ یک از آدمیان نمی توانند منجی رهایی تو و پر پرواز تو باشند...

 

و همین جا که دل را وصل کردی به آسمان ها...

 

معشوقی را بیابی که سخت ترین ها را برایت سهل ترین ها می نماید...

 

و تو " یکی" می شوی با آن یار از ازل تا به ابد...

 

دیگر همه ی روحت را تسخیر کرده ...

 

دیگر قلبت در دست اوست ...

 

 و چه یاری ست این یار ! ...

 

عاشقت میکند و او خود عاشق پیشه تر است !...

 

دلداده ات میکند و خود ، جرعه جرعه  شراب عشق را دستانت جاری می کند...

 

و تو با همه ی جانت سر میکشی...

 

وفادارترین است ...

 

گویی کمال تمام معشوق های زمینی را...

 

بلکه بسیار بیشتر و کامل تر و بهتر...در خود دارد!...

 

قلم نا توان است و هرچه بیشتر می نویسد ، ناتوان تر می شود از توصیف آن همه دل ربایی یار...

 

همین جا نقطه می گذارم سر خط ! ...

 

اما...

 

سر خط که رسیدی...

 

از سر خط دیگر خودت بنویس !

 

با ذره ذره ی جانت ...

 

با قطره قطره ی عشقت ...

 

کار این قلم و این کلمات نیست

 

عشق بازی با معبود...
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه سوم فروردین 1386 و ساعت 1:26