|
مست نگاه
لب خندان تو
برق چشمان تو برده قرار از دل عاشق زارم با من بي نوا بيش از اينم جفا دگر مكن يارم اي گل ارغوان همچو سرو چمان اي در شب تار من روشنايي بت چين و ختن روح و جاني به تن دل ميربايي آتش زده اي بر دل واي از من و اه از دل زندگي بي تو شده بيحاصل دل شده مجنون چه كنم با دل مستم زنگاه تو زان چشم سياه تو همه دم افتاده به چاه تو صنما سرگشته راه تو از عشقت آرام جان شده ام شيداي زمان من ز سوداي وصل تو گشتهام رسواي جهان رفت از دستم اختيار بردي از من صبر و قرار در شب و روز تار من مه و خورشيدي اي نگار آتش زدهاي بر دل واي از من و آه از دل زندگي بي تو شده بي حاصل دل شده مجنون چه كنم با دل مستم زنگاه تو زان چشم سياه تو همه دم افتاده به چاه تو صنما سرگشته راه تو |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 19:51 |
|
