|
آمده ام که سر نهم، عشق ترا به سر برم آمده ام چو عقل و جان، از همه ديدهها نهان آمده ام که ره زنم، بر سر گنج شه زنم گر شکند دل مرا، جان بدهم به دلشکن اوست نشسته در نظر، من به کجا نظر کنم؟ آنکه ز زخم تير او، کوه شکاف ميکند در هوس خيال او همچو خيال گشتهام مولوی |+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت 0:51
جهان قرآن مصور است
و آیه ها در آن
به جای بنشینند، ایستاده اند...
درخت، یک مفهوم است
دریا، یک مفهوم است
جنگل و خاک و ابر
خورشید و ماه و گیاه
با چشم های عاشق بیا
تا جــهـــان را تلاوت کنیم
( سلمان هراتی)
-
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 و ساعت 23:52
.
بيخود شده ام ليکن بيخودتر از اين خواهم .
|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 2:26 ای که دایم در پی آرامش جان و تنی
|+| نوشته شده توسط میثم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 0:40 به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی ؟ نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی ؟ کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم به غیر نامت کی نام دگر ببرم اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ؟ به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من دگر چه پرسی زحال من تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی -----
بوی رمضون بپیچه تو هوای شب پاییزی خیابونای تنهایی ...
آخ که تو این شب مهتابی چقد دلم لک زده برا بارووون ...
|+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 1:49 |
|
