|
این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیدهام این بار من یک بارگی از عافیت ببریدهام دل را ز خود برکندهام با چیز دیگر زندهام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیدهها منزلگهی بگزیدهام
مولانا |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 16:8
چشمها رو بشوریم .
و یک بار جور دیگر ببینیم گوش ها رو بشوریم و یک بار جور دیگر بشنویم --صدای پای آب رو :
اهل کاشانم من مسلمانم اهل کاشانم من به مهمانی دنیا رفتم اهل کاشانم اما
؟
|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت 23:24 یار مرا غار مرا عشق جگر خوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگه دار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی دولت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا (مولوی) --- ...
|+| نوشته شده توسط میثم در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 و ساعت 10:42 ماهی سیاه کوچولو
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید . اما من تا می توانم باید زندگی کنم . نباید به پیشواز مرگ بروم . البته اگر یک وقتی به ناچار با مرگ روبرو شدم - که می شوم - مهم نیست . مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد .
تو پرسه های اینترنتی به داستان ماهی سیاه کوچولو برخوردم . داستان خیلی سال پیش از صمد بهرنگی که خیلی دوسش داشتم . خالی از لطف نیس شمام بخونینش .
|+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 9:26 گفت:در مقام گل سرخ باش
گفتم:چگونه؟
گفت:ایاک نعبد و ایاک نستعین
گفتم:تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم
گفت: از رب یا خویش؟
گل از رب در مقام تسلیم محض یاری می جوید
بشر چه؟
گفتم:من هم تسلیم هستم
گفت:تسلیم به مقام دل بود نه کلام
به دلم نگریستم
غرق منیت و غرور می تپید
گفت:خود شکن ،آیینه شکستن خطاست
به درون رفتم.خود راشکستم...تندیسی دیگر آمد
خود را شکستم.....تندیسی دیگر آمد
....
گفت:اهدنا اصراط المستقیم
فریاد زدم،ما را به راه راست هدایت فرما
تمام سلول های بدن آدم را دیدم
....
هر کس به سوئی می دوید
زنجیر های پیوسته نا مرئی را دیدم
فریاد زدم
اهدنا اصراط المستقیم
باز بی قراری آتشین بشریت
باز فرار از یکی شدن
باز زنجیر خاکستری نفرت
باز......
تا خواست بگوید، صراط الذین انعمت علیهم
ملتمسانه گفتم:اندر این ظلمت شب آب حیاتمان ده
اینبار نگاهم کرد
جانم سوخت
گفت: قطره ای تو را بس،که هنوز در مقام گل سرخ هم نرسیده ای
که هنوز بشریت در پی خویش،خویش را گم کرده
آهی کشید و گفت :
غیرالمغضوب علیهم و الضالین
الهه نظری مطلق- |+| نوشته شده توسط میثم در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت 18:4
|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 23:10 |
|
||||
