|
بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او پر زليلا شد دل پر آه او گفت يا رب از چه خوارم کرده اي بر صليب عشق دارم کرده اي جام ليلا را به دستم داده اي وندر اين بازي شکستم داده اي نشتر عشقش به جانم مي زني دردم از ليلاست آنم مي زني خسته ام زين عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو ... من نيستم گفت: اي ديوانه ليلايت منم در رگ پيدا و پنهانت منم سال ها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم صد قمار عشق يک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يک يا ربت غير ليلا برنيامد از لبت روز و شب او را صدا کردي ولي ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمئن بودم به من سرميزني در حريم خانه ام در ميزني حال اين ليلا که خوارت کرده بود درس عشقش بيقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو ليلا کشته در راهت کنم |+| نوشته شده توسط میثم در جمعه سی و یکم خرداد 1387 و ساعت 16:16
هر لحظه به شكلي بت عيار درآمد
دل برد و نهان شد هر دم به لباسي دگر آن يار برآمد گه پير و جوان شد گاهي به تك طينت صلصال فرو رفت غوّاص معاني گاهي ز تك كهگل فخّار برآمد زان پس به جهان شد گه نوح شد و كرد جهاني به دعا غرق خود رفت به كشتي گه گشت خليل و به دل نار برآمد آتش گُل از آن شد يوسف شد و از مصر فرستاد قميصي روشنگر عالم از ديده يعقوب چو انوار برآمد تا ديده عيان شد حقّا كه هم او بود كه اندر يد بيضا مي كرد شباني در چوب شد و بر صفت مار برآمد زان فخر كيان شد مي گشت دمي چند بر اين روي زمين او از بهر تفرّج عيسي شد و بر گنبد دوّار برآمد تسبيح كنان شد بالجمله هم او بود كه ميآمد و مي رفت هر قرن كه ديدي تا عاقبت آن شكل عرب وار برآمد داراي جهان شد منسوخ چه باشد؟ نه تناسخ، به حقيقت آن دلبر زيبا شمشير شد ودر كف كرّار برآمد قتّال زمان شد ني ني كه همو بود كه مي گفت انا الحق در صوت الهي منصور نبود آنكه بر آن دار برآمد نادان به گمان شد رومي سخن كفر نگفته است و نگويد منكر نشويدش كافر بُوَد آن كس كه به اِنكار برآمد از دوزخيان شد خوشم میآد خیلی محشره خدای بزرگ . دمش گرم . خیلی شده شديدأ محو قدرت خودم و برنامه هام شم . خیلی وقتا قاطعانه در مورد آینده و اتفاقاتی که مطمئنم به وجود می آد حرف زدم . خیلی وقتا فقط زیونم بوده که دم از نیااااز می زده . خیلی وقتا گردن کلفت شدم و محکم رو پاهام راه رفتم ولی درست همون موقع و بعد حالای اساسی که بهم داده یهو همه چی رو ریخته به هم . یه پس گردنی که یادم بندازه کیم و کجام . که حالای اساسی رو کی بهم داده . که قدرتم هر چی هم زیاد ولی از کجاس . برنامه هام هر چقدر دقیق ولی تحققشون از چیه . اینکه برم ته دلم و ببینم چجوری بهش نیاز دارم . یادم انداخته که هر چی هم گردن کلفت کنم بازم باید برا قدم بعدیم توکل کنم بهش ... خوشم میاد خیلی محشره خدای مهربون . دمش گرم
|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 14:39
از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.
وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود. مظهر یک دختر در برابر پدرش مظهر یک همسر در برابر شویش مظهر یک مادر در برابر فرزندانش مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش
وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد. نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که : ((مریم مادر عیسی است))
و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم : خواستم بگویم فاطمه دختر خدیجه بزرگ است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه دختر محمد (ص) است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه همسر علی (ع) است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادر حسنین است دیدم که فاطمه نیست. خواستم بگویم فاطمه مادر زینب است باز دیدم که فاطمه نیست. نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
فاطمه ، فاطمه است. دکتر شريعتي |+| نوشته شده توسط میثم در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 13:18
Learn as if you eere going to live forever , live as if you were going to die tomorrow mahatma gandi طوری یاد بگیرید که انگار برای همیشه زندگی خواهید کرد، و طوری زندگی کنید انگار که فردا خواهید مرد . مهاتما گاندی |+| نوشته شده توسط میثم در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:55 يک شب آتش در نيستاني فتاد سوخت چون عشقي که بر جاني فتاد هر ني اي شمع مزار خويش شد
مر تورا زين سوختن مطلوب چيست دعوي بي معنيت را سوختم همچنان در بند خود بودي که بود برگ خود مي ساختي هر نو بهار درد بي دردي علاجش آتش است ( مجذوب تبریزی ) |+| نوشته شده توسط میثم در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 18:46 |
|

