تبليغاتX
آتورپاتگان
 دیوارهای شیشه ای

 

 

 

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد…
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!


میدانید چـرا ؟


ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

 

 

 

اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 و ساعت 17:39  
 
 

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!

 

 

"مي توان گفت: نيكي و بدي يك چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است كه هر كدام كي سر راه انسان قرار بگيرند."
                                                                             پائولو كوئيلو

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 13:24  
 

این چه حسیه که می گن فقط مختص آدماس . همون حسی که از وقتی آدم پاشو گذاش روی زمین یهو تو دلش حس کرد

شاید از همون موقع جاری شد تو دل آدما . فکر نکنم خدای مهربون  این حسو جا داده باشه تو دل ماها شایدم نه چون خودشم تنهاس !

 

هر کی یه جور از تنهایی حرف می زنه ، تنهایی آدما انگار با هم فرق داره تنهاییای خوب تنهاییای بد

یکی با تنهاییش حال می کنه یکی تنهایی براش کابوسه  

تو تنهاییا هم آدما کارای جور وا جور می کنن . تو تنهاییای خوب یکی ساز می زنه یکی شعر میگه یکی نقاشی می کشه و یکی

 

گریه می کنه

 

بعضیا میگن ما تنهایی نداریم ، ولی چیه که دمای غروب ،مخصوصا غروبای جمعه می زنن بیرون و دنبال یکین که باهاش حرف بزنن

 

الان نزدیکای غروبه ، غروب اونم غروب جمعه ، دل خیلیا شنیدم این موقع می گیره ، عجیبه نه ؟

شاید به خاطر این حس مشترکه که اعتقاد  ظهور موعود رو تو یکی از عصرای جمعه به وجود آورده

موعودی که قراره بیاد و دیگه دلی نگیره .

 

بهتر بگم     یه امید

 

 

دل منم بدجور گرفته امروز ، یه بغض عجیبیم تو گلومه

یه مدتی  بود حس غریب عصرای جمعه رو فراموش کرده بودم

امروز هر کاری کردم برا فراموش کردن این حس غریب

 

اما

نشد

 

واقعیتش اومدم اینجا هم یه چیزی بنویسم شاید ...

 

 

اما هنوز دلم گرفتس . هنوز بغض دارم

 

همیشه تنهاییام رو با خدا پر می کردم با حسی که بهم می داد طرح می زدم آواز می خوندم و باهاش درد دل می کردم

یادمه ولی همیشه ازش می خواستم یه همزبون درست و حسابی هم بهم معرفی کنه تا

تنهاییمونو قسمت کنیم

....

 

 

 

( بغضه نمیذاره ادامه بدم ، ... )

 

الانم می خوام تنهاییمو با خدا پر کنم ، نمیتونم بزنم بیرون ، میرم بالا پشت بومو ...

بغضمو با غروب درد دل کنم

 

اینبار اما

 

از خدا

 

 یه چیز دیگه می خوام ...

(...)

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 20:51