تبليغاتX
آتورپاتگان
 

این چه حسیه که می گن فقط مختص آدماس . همون حسی که از وقتی آدم پاشو گذاش روی زمین یهو تو دلش حس کرد

شاید از همون موقع جاری شد تو دل آدما . فکر نکنم خدای مهربون  این حسو جا داده باشه تو دل ماها شایدم نه چون خودشم تنهاس !

 

هر کی یه جور از تنهایی حرف می زنه ، تنهایی آدما انگار با هم فرق داره تنهاییای خوب تنهاییای بد

یکی با تنهاییش حال می کنه یکی تنهایی براش کابوسه  

تو تنهاییا هم آدما کارای جور وا جور می کنن . تو تنهاییای خوب یکی ساز می زنه یکی شعر میگه یکی نقاشی می کشه و یکی

 

گریه می کنه

 

بعضیا میگن ما تنهایی نداریم ، ولی چیه که دمای غروب ،مخصوصا غروبای جمعه می زنن بیرون و دنبال یکین که باهاش حرف بزنن

 

الان نزدیکای غروبه ، غروب اونم غروب جمعه ، دل خیلیا شنیدم این موقع می گیره ، عجیبه نه ؟

شاید به خاطر این حس مشترکه که اعتقاد  ظهور موعود رو تو یکی از عصرای جمعه به وجود آورده

موعودی که قراره بیاد و دیگه دلی نگیره .

 

بهتر بگم     یه امید

 

 

دل منم بدجور گرفته امروز ، یه بغض عجیبیم تو گلومه

یه مدتی  بود حس غریب عصرای جمعه رو فراموش کرده بودم

امروز هر کاری کردم برا فراموش کردن این حس غریب

 

اما

نشد

 

واقعیتش اومدم اینجا هم یه چیزی بنویسم شاید ...

 

 

اما هنوز دلم گرفتس . هنوز بغض دارم

 

همیشه تنهاییام رو با خدا پر می کردم با حسی که بهم می داد طرح می زدم آواز می خوندم و باهاش درد دل می کردم

یادمه ولی همیشه ازش می خواستم یه همزبون درست و حسابی هم بهم معرفی کنه تا

تنهاییمونو قسمت کنیم

....

 

 

 

( بغضه نمیذاره ادامه بدم ، ... )

 

الانم می خوام تنهاییمو با خدا پر کنم ، نمیتونم بزنم بیرون ، میرم بالا پشت بومو ...

بغضمو با غروب درد دل کنم

 

اینبار اما

 

از خدا

 

 یه چیز دیگه می خوام ...

(...)

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط میثم در جمعه یازدهم مرداد 1387 و ساعت 20:51